- جنگ در فروردین، آتش نه بس در اردیبهشت!
دور جدیدی از نبرد بین من و کفترهای بالکن شروع شده. چند روز غیبت ما باعث شده دچار این توهم بشوند که حقی بر بالکن دارند. نمیدانم فصل جفتگیری و لانه ساختنشان هست یا نه ولی بهرحال دو تا کفتر هستند که میآیند روی نردههای بالکن روی سر و کول هم میپرند و دنبال جایی برای ساختن خانه کوفتیشان میگردند. من هم مدام میروم توی بالکن یا چیزی پرت میکنم به در بالکن که بترسانمشان و عشق و عاشقی را کوفتشان کنم بلکم بروند یک جای دیگری را به حضورشان مزین کنند. در این نبرد تا این لحظه پیروزی قطعی وجود ندارد. هر لحظه ممکن است آنها برگردند. هر لحظه ممکن است من لنگه دمپاییام را به سمتشان پرتاب کنم و طبعا «خواهیم دید چه خواهد شد.»
دیشب موهایم بعد از حمام خیلی فر قشنگی شده بودند. آنقدر قشنگ که دلم نمیآمد بخوابم. بعد خوابیدم و بیدار شدم دیدم واویلا. شدهام مثل خورشید خانوم. کل دور کلهام شده مو و از بد روزگار دخترها شروع کردند به سلفی فرستادن توی گروه و من هم عکس موهای شانه ناپذیرم را فرستادم که دوستی گفت « ا آقا شیره!» و خب خودم خورشید خانوم ژولیده را ترجیح میدادم. بعد تو زنگ زدی و نقشهای برای کارگاه لازم بود و من قبل از اینکه وقت کنم یک کش دور گیسوان خورشید خانوم ( یا یال آشفته آقا شیره) ببندم بلند شدم آمدم دفتر. توی کشوی میزم یک کلیپس بزرگ پیدا کردم. مال دورانی که امرکنندگان به معروف را با کلیپهای بزرگی که بالای کلهمان میبستیم حرص میدادیم. تمام زلف پریشان اصلاح ناپذیرم را جمع کردم توی کلیپس و بستم بالای کلهام. خوشبختانه حالا دیگر به جای آقا شیره و خورشید خانوم کاملا شبیه آناناس شدهام و این هم چیزی است.
دیشب دقیقا قبل از اینکه بخوابم دیدم مرد دیوانه آتشبس را بدون مهلت تمدید کرده. انتظارش را نداشتم. فرستادم توی گروه دخترها. بعد خوابیدم و طبعا زیاد نترسیدم. بیدار که شدم فکر کردم این وضعیت «نه جنگ، نه مذاکره» که مخترعش حالا هنوز زیر خروارها خاک نخوابیده و از زمان خوابیدنش هم زمان دقیقی در دسترس نیست، سیاهی روزگار را سیاهتر خواهد کرد طبعا. اما به چشم من از جنگ بهتر است. از صدای بمب و موشک و لرزیدن و رفتن برق و ریختن سقف کاذب و ... هر چیزی از جنگ بهتر است. جنگ سیاهترین چیز است به نظرم. از لرزیدن با سنگرشکن، از دود سیاهی که بیاید توی خانه، از امکان هر لحظه مردن، از ترس تکرار شدن چشمهای کودکان میناب بهتر است و آن کسی که باید فکری به حال این اوضاع کند طبعا من نیستم و کاری هم از دستم برنمیآید جز همین زندگی دمدستی مضحکی که دارم پیش میبرم. کارهای کوچکی میکنم که فقط محیط اطراف خودم را ایمنتر و بهتر کنم. با کفترها میجنگم و با گربهها آشتی میکنم مثلا.
داشتم تند تند لباس میپوشیدم که خودم را برسانم به نقشهها و دفتر که خانمی زنگ زد و خودش را معرفی کرد و گفت همکار بابا خانم دکتر فلانی است و من دیگر بقیه جملاتش را نشنیدم چون فکر کردم بلایی سر بابا آمده که خانم دکتر فلانی در ساعت کاری زنگ زده و لابد چون نمیتوانسته زنگ بزنه به مادرم زنگ زده به من و خاک بر سرم شد و داشتم سقوط میکردم و هیچ چیزی جلوی سقوطم را نمیگرفت که گفت میخواهد گربه بیاورد و زنگ زده از من اطلاعات بگیرد.
خدایا شکرت!... مفصل از معایب گربه آوردن برایش گفتم چون به جد عقیده دارم که آدمها باید معایب پت داشتن را به خوبی بدانند بعد بروند سراغش چون بهرحال نقاط قوتش را که بعدا میبینند و زندگی میکنند ولی ندانستن نقاط منفی ممکن است گمراهکننده باشد. دیگر قرار شد اگر بچه گربهای برای اداپت کردن سراغ داشتم بهش خبر بدهم و تمام.
عصر کلاس پیلاتس دارم و مربیام لابد باز از آتشبس و ادامهاش سرخورده خواهد بود. جلسه قبل همانطور که سعی میکرد در لفافه حرف بزند ( چون شاگردهای جدید را طبعا زیاد نمیشناسد) گفت یعنی موندنی شدن؟ اینجوری که خیلی بدتره! و هیچ کسی جوابش را نداد حتی من.
من چنان بادبادکوار با باد بهاری از این سو به آن سو میپرم که دیگر حتی توان ایستادن و حرف زدن و اصرار روی چیزی را ندارم. مگر بهار چقدر طول میکشد؟ همین حالا هم هوا گرم شده حتی. چیزهایی هست که از توان من خارج است. مثل فهمیدن اوضاع. چیزهایی هم در توان من هست. مثل چسبیدن به روتین خانه و ورزش و کار و عشق و رفیق. برای همین قسط اول بیمه شخص ثالث ماشین پسره را پرداخت میکنم. نقشهها را میگذارم روی پلتفورم داخلی. برای شب گوشت چرخکرده میگذارم بیرون که کتلت درست کنم و برای کلاس پیلاتسم ترکیب آب و عسل و نمک و لیمو را آماده میکنم و همین راستش. دیگر اندیشیدن به رفتن و ماندن سیاستمدارها از توان من خارج است حقیقتا.
طولانی شد.
ببخشید.
شیدا
2 اردیبهشت 1405
@Mrs_Shin