ما ز بالاييم و بالا مي رويم

فقط براي تو مي نويسم. فكر مي كنم و فكر مي كنم. به روزها. به بهانه هاي كوچكم. به لحظه هايي كه مي سازم و مي گريزند از من. شايد اگر روزي مجراي جلوه خلقت بي نظيري بودي حرفم را بهتر درك مي كردي. لحظه خالص عشق. موجودي كه در بطن توست ، از تو هست و از تو نيست. شايد منصفانه نباشد. مردها راهي براي اين تجربه ندارند.اما هر زن ساده روستايي كه گاوش را به چرا مي برد، راهي براي اين تجربه دارد.امروز اما به چيز ديگري فكر كردم. به چيزي كه چشمهايمان را بسته ايم به رويش. مهم اين نيست كه چگونه مي بينيمش. مهم اين است كه براي ديدن نور چشمهايمان را بسته ايم. همين و بس.هر چه هست روزمره است و روزمرگي پر است از تاريكي و نگراني و بيماري. نبايد اينطور باشد. ما از نوريم. ما هر كدام شعاعي از نوريم. در اين دنيا تنها نيستيم. براي ادامه تاريكي به دنيا نيامده ايم. براي اين آمده ايم كه شايد جلوه اي از نور باشيم. شايد بدرخشيم نه مثل خورشيد - كه نمي توانيم حتي نگاهش كنيم - اما ماه كه مي توانيم باشيم؟ در اين دنياي نگرانيهاي كوچك سرگرداني تا كي؟ آيا براي همين آفريده شده ايم؟ براي تكرار؟

تكرار نمي بينم خلقتم را. من كه روزي در تجربه خلقت به گونه ناچيزي شريك شده ام ، خلقتم را تكرار نمي بينم. كسي در درون من بود كه نمي دانستم كي پايش تشكيل شده يا قلبش. اما بود و با نظمي بي نظير تكثير مي شد و رشد مي كرد و من فقط مجراي آفرينشش بودم. لحظه اي كه براي اولين بار سينا را به آغوش من دادند ، لحظه اي كه شيري كه نمي دانم از كجا از وجودم جاري شد ، چيزي را احساس كردم كه هرگز احساس نكرده بودم. من در آن لحظه يگانه بودم. در آن لحظه - ميان درد وحشتناك جراحي - ديگر درد نداشتم. اصلا ديگر جسم نداشتم كه درد داشته باشم. فقط آغوشي بودم براي موجود كوچكي كه فرستاده بودنش تا مراقبش باشم. مراقبش هستم. اما رسالت من ، فقط اين نيست.

من آمده ام كه رشد كنم. كه قد بكشم. كه ياد بگيرم از بين تاريكيها نور را ببينم. كه خدا را در چيزهاي كوچك ببينم. من آمده ام كه مثل يك گياه رو به خورشيد بچرخم. مهم نيست كه عمر من كوتاه است و راه دور. مهم اين است كه من رو به رشد باشم. من شعله اي باشم - شايد كوچك - اما باشم. كه روشن كنم. كه معني ببخشم. خلقتي با اين كمال بيهوده نمي تواند باشد. نيامده ام كه بچرخم در دنيا و هي سرم بخورد به سنگ و هي بيمار شوم و دارو و جراحي. نيامده ام كه فقط همانها را تجربه كنم كه صدها ، هزارها و ميليونها نفر پيش از من تجربه كرده اند.

من دو راه كوچك يافته ام براي باز كردن راه. دستت را به من مي دهي؟ همراهم مي آيي؟

شين تو

Popular posts from this blog

روز بیست و ششم : به غول چراغ جادو بگویید

◽️اگر جنگ خوب بود…

معنای هشتم: پنجشنبه‌ها