ماجرای خانواده من و بتی بندانداز و قمر قلاب باف
ناهارمان را خورده ایم ، اما نصف ناهار سینا مانده است. آقای الف می نشیند که ناهار سینا را بدهد و من شروع می کنم به جمع و جور کردن آَشپزخانه. آقای الف به سینا می گوید:" می خوای برات قصه بگم؟" سینا می گوید :" نه ! کتاب بخون! " از دم سینک داد می زنم : "فابیو فوتبالیست رو براش بخون" ، "نه!" از بدشانسی من ، از بین این همه کتاب آبرومند که تازه برای سینا خریده ام، سینا آنی آرایشگر را انتخاب می کند و می دهد دست پدرش. آقای الف کتاب را می خواند و می خندد ... "پسرم اطلاعات توی این کتاب تا 70 سالگی به دردت نمی خوره! واقعا که کتاب مفیدیه. مگه اینکه انقلاب بشه و بخوای آرایشگر بشی که در اون صورت هم هیشکی بهت زن نمی ده!" رو به من "این چه کتابیه برای پسر من خریدی؟" خنده ام می گیرد. " باور کن بقیه کتاب ها همه مشاغلش آبرومنده! من این یکی رو هم خریدم که سریش کامل باشه!" آقای الف می خندد و سینا را بغل می کند : " آره احتمالا بقیه مجموعه بتی بند انداز و قمر قلاب باف هم داره، نه!؟"
خانم شین بامزه
پ.ن. صبح عصبانی بودم . اینو نوشتم که خیلی پکر نباشین!
کتاب آنی آرایشگر /کتاب یازدهم از سری شغل آینده من / نشر افق
خانم شین بامزه
پ.ن. صبح عصبانی بودم . اینو نوشتم که خیلی پکر نباشین!
کتاب آنی آرایشگر /کتاب یازدهم از سری شغل آینده من / نشر افق