ها کردن با روسپیان سودا زده با ویز ویز اضافه
"ها کردن" پیمان هوشمند زاده را خواندم. چقدر دوست داشتم وبلاگش را ، با اینکه گاهی چیزی ازش نمی فهمیدم. با کتابش هم همین حس را داشتم. مثل یک آهنگ دلنشین و منقطع بود که چیز زیادی ازش نمی فهمیدم. مهم نیست. قرار نیست که من همه کتابها را درک کنم. اما نمی دانم چرا ذهنم می رود پی یک مقایسه نابرابر. "خاطرات روسبیان سودا زده من" را که خواندم می توانستم قسم بخورم که یک شاهکار ادبی است که من چیزی ازش نفهمیده ام. نه به خاطر اسم مارکز که سنگینی خاص خودش را دارد. بخاطر انتخاب عمیق جملات و استعاره هایی که حتی یک ترجمه بد نمی توانست خرابش کند. یعنی تمام جمله های کتاب داد می زد که نویسنده از زور حرفهایی که برای گفتن دارد و تلاشش برای گنجاندش در این جملات محدود چه ها کشیده است. این یکی اما نمی دانم که اختصارش و سردرگمیش مال همان "حذف شدگی به قرینه مستی" است یا اینکه حرفی بوده است و من نفهمیده ام. من در درک بعضی حرفهای این کتاب واماندم. به جز فصل اولش که به نظرم شاهکار نوشتنش بود و فصل دومش که کمتر دوستش داشتم در سومی و چهارمی رسما گیر کردم. رسما گیر کردنم باعث نشد که از نثر شوخ و شنگش لذت نبرم و بازیهایش را نفهمم. کتاب را که بستم تا وقتی که پشه از خواب عجیبم بیدارم کرد در فضای کتاب معلق بودم. همان جاهایی که هی با آسانسور می رفت تا طبقه دهم و باز از سر می نوشت. اما هر چه فکر می کنم می بینم که من این کاره نیستم. من نوشتنی "زویا پیرزاد" وار را بیشتر می پسندم. زنانه. دلنشین. رویایی و اینکه کتاب اصرار ندارد که در هر فصل غرقت کند ، بلکه همانطور نم نمک می توانی از کنارش عبور کنی و اگر دلت خواست کفشهایت را در بیاوری و پاهایت را خیس کنی. باید برای خودم فکر تازه ای بکنم.