در این دنیا چیزهایی هست که از پفک و عصرانه مهمتر است

من امن نیستم. چطور می توانم امن باشم؟ من جنگ را دیده ام، سالها. وقتی که 5 سالم بود ، صداهایی می شنیدم که شیشه های خانه را می لرزاند. رنگ مادرم می پرید. تلویزیون تصاویر عجیبی نشان می داد. مردم حرفهای عجیبی می زدند. روی شیشه هایمان ضربدرهای بزرگ و زشت قهوه ای داشتیم و من یاد گرفتم که هر وقت که صداهای بلند را شنیدم بدوم به اتاق پدر و مادرم. من هنوز از صدای رعد و برق می ترسم.
،
من امن نیستم. چطور می توانم امن باشم؟ من سیل را دیده ام. سیلی که آمد و تجریش را برد و خانه ها را ویران کرد. من از باران و طوفان می ترسم.
،
من امن نیستم. چطور می توانم امن باشم؟ من کشتی آمریکایی را دیدم که بی بهانه هواپیمای ایرانی را زد. من جسدهای بی سری را دیده ام که در آبی خلیج فارس به سفیدی می زدند. جسدهای بزرگ و کوچک. تکه هایی از انسان. من هنوز هر بار که سوار هواپیما می شوم می ترسم که قربانی هوس بازی یک کاپیتان آمریکایی باشم.
،
من امن نیستم.چطور می توانم امن باشم؟ من زلزله را احساس کرده ام نه یک بار، بارها. یک شب خانه مان لرزید. من چسبیده بودم به پدرم و ترس را می دیدم در چهره مادرم و پدرم. من از هر لرزه ای که باد بر پرده های خانه ام بیندازد می ترسم.
،
من امن نیستم.
،
من هنوز خیلی کوچک بودم وقتی که یاد گرفتم که در این دنیا چیزهایی هست که از پفک و عصرانه مهمتر است. یاد گرفتم که بچه ها می توانند بمیرند. آواره شوند و یتیم. یاد گرفتم که پدر که برای طرح به سنندج می رود ممکن است که برنگردد و یاد گرفتم که هر روزی که می گذرد ، شاید آخرین روز زندگی من باشد. یاد گرفتم صدای آژیرها را بشناسم . یاد گرفتم که پناهگاه یعنی چه.هنوز در خوابهای کودکی من زمین می لرزد. بمبها به رویاهای بچه ها حمله می کنند. مادرها می میرند. کودک درون من هرگز احساس امنیت نخواهد کرد.

Popular posts from this blog

روز بیست و ششم : به غول چراغ جادو بگویید

◽️اگر جنگ خوب بود…

معنای هشتم: پنجشنبه‌ها