روزی که من مبعوث شدم

13 یا 14 سالم بود. شب امتحان دینی بود و ذوب شده بودم در مفاهیم. برادرم بیرون اتاق داشت تلویزیون تماشا می کرد . مامان و بابا به یک مهمانی رفته بودند. بعد از چند ساعت سر و کله زدن بی وقفه با انواع شکیات نماز و باطل کننده های روزه و انواع جنگها آمدم که کمی کله ام باد بخورد.هنوز ننشسته بودم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم : " الو ، من جبرئیل هستم!" یادم می آید که تمام تنم یخ کرد. داشتم از ترس می مردم. پس جبرئیل در قرن بیست و یکم تلفنی فعالیت می کند؟ پس حالا یعنی من چه کار باید بکنم؟ پس مگر می شود تلفنی ...؟ صدای مردانه پشت تلفن دوباره و با کلافگی گفت :" الو، منزل دکتر الف ؟ من جبرئیل هستم!" فکر می کنم کمی خیالم راحت شد این جمله را که شنیدم. چون فکر نمی کردم که القاب اجتماعی برای جبرئیل اهمیتی داشته باشد یا اینکه خیالم راحت شد چون فکر کردم شاید بابا مبعوث شده است. بهرحال من مثل احمقها سکوت کردم تا مرد دوباره تکرار کرد : " آقای دکتر نیستن؟" ،" نه!" که از دهانم درآمد ، مرد گوشی را گذاشت. یادم می آید که یک ربع ساعتی قلبم تند و تند می زد و با ترس و تعجب به تلفن نگاه می کردم. بعدها این تصور که برای چند لحظه فکر کردم که پیامبر شده ام برایم خنده دار بود اما آن لحظه آنقدر غرق در درس دینی ام بودم که اصلا به نظرم عجیب نرسید. شب که بابا آمد معلوم شد که آقای جبرئیل یکی از مریضهای قدیمی باباست و تا مدتها با این ایده مبعوث شدنم سوژه مهمانیها بودم!

Popular posts from this blog

روز بیست و ششم : به غول چراغ جادو بگویید

◽️اگر جنگ خوب بود…

معنای هشتم: پنجشنبه‌ها