دور میز نشسته بودیم چای میخوردیم و حرف حیوان خانگی بود. من داشتم از کارهای گربهها میگفتم که دخترک با جدیت وارد بحث شد که بهترین حیوان خانگی مار است. من دختر داشتن را بلد نیستم. جدیت و اعتماد به نفس و درخشش چشمهایش ذوبم کرد. ادامه داد: «من عاشق مارم چون نماد تیم من مار است.»گفتم: «کدام تیم؟» مادرش جواب داد: «هری پاتر.» به دخترک گفتم: «واقعا توی تیم اسلیترینی؟» که تازه توجه دخترک به من جلب شد. بقیه صحبت را بدون ما داشتند ادامه میدادند. دخترک چندتایی سوال هری پاتری عمیق از من پرسید تا به این نتیجه برسد که لیاقت سوال بعدیاش را دارم یا نه. سرآخر تکیه داد عقب و گفت: «تو توی کدوم تیمی خاله؟» نه اینکه تو طرفدار کدام تیم هستی، تو توی کدام تیم هستی؟! احساس کردم در آن سرسرای بزرگ با شمعهای معلق توی فضا نشستهام و کلاه گروهبندی روی سرم است و هم گیجم و هم مبهوت. من توی کدام تیمم؟ من من کردم چون بعد از این همه سال فن هری پاتر بودن هیچوقت خودم را در هیچ تیمی تجسم نکرده بودم. برای من کتابها، دنیای جذابی بود که از بیرون دنبالش میکردم. دخترک اما توی آن دنیا بود. تیماش ه...
از هر 10 باری که سوار آسانسور دفتر میشوم، 6 یا 7 بار با مرد مواجه میشوم. مرد ریزه میزه و سبزه است و شلوار رسمی و پیراهن مردانه و جلیقه میپوشد بدون کت. قدش خیلی کوتاه است و من به راحتی پس کلهاش را میبینم. همیشه یا توی آسانسور است یا توی لابی یا در حال آمدن توی آسانسور یا خروج از آن. دیروز که بعد از قطع برق، آسانسور هنگ کرده بود و راه نمی افتاد داشت جمعیت نسبتا کلافه توی لابی را مدیریت میکرد که آرامششان را حفظ کنند. بعد هم که آسانسور بالاخره درست شد، ایستاد و مثل پلیس یکی یکی ملت را چید توی آسانسورها. گمانم توی آسانسور زندگی میکند و بازنشسته است. از آن بازنشستههایی که نمیتوانند توی خانه بند شوند و هی برای خودشان کارهای از نظر بقیه بیمعنی میتراشند که خانه نباشند. بروند یک عدد نان بخرند مثلا. متاسفانه به من علاقمند شده و هر بار یک دیالوگ غیرضروری را با من شروع میکند و من از روی ادب و همسایگی مجبورم جوابش را بدهم با اینکه حوصله ندارم. یک بار که دید با کلید توی دستم دگمه آسانسور را میزنم گفت «چه جال...
زن گفت «با همین شال می خوای عکس بندازی؟ شال مشکی ندم؟» صبح شال خاکستری را از ته قفسه کشیده بودم بیرون که شال داخل دفتر پلیس+10 را سرم نکنم. گفتم «نه همین خوبه.» موهایم را چپاندم توی شال و دور صورتم مرتبش کردم. این شال را مادرم سالها پیش از ترکیه برایم آورده، الان کهنه شده ولی خاکستری و پفی بود و من دوستش داشتم. به خاطر مچاله شدن ته قفسه طبعا مثل این بود که از دهان گاو بیرون کشیده باشمش. با این حال فرقی نمی کرد. دیگر قرار نبود یک چیز اجباری، زیبا باشد. این همه سال هم گمانم اشتباه کردیم که هم مدارا کردیم و هم با شالهای رنگارنگ، شکل زیبایی به آن دادیم. باید می گذاشتیم همان چیزی که هست باشد. اجباری. زشت. چروکیده. بیاساس و بیمورد. عکس را انداختم. اثر انگشت نخواست. لابد توی سیستم داشت. بعد باید می رفتم معاینه چشم که بتوانم موفق شوم و خودم را به ثبت برسانم و گواهینامه رانندگی ام را تمدید کنم. چشم چپم که در مطب اپتومتریست قبلی به چشم عقاب پهلو می زد، یاری نکرد که علامتها را بخوانم. دوباره شدم «رانندگی با عینک» عجیبش ای...