گل نرگس و پشت پرده مهدکودک رفتن سینا

دیروز می خواستم یک پست بنویسم در رثای گل نرگس... اصلا هم چیز استعاری در کار نبودها! در رثای همین گل نرگس خودمان بود. اوائلی که عروسی کرده بودیم تا 6 ماهی خانه همیشه پر از گل بود. خیلی از مهمانها علاوه بر کادو ، گل هم با خودشان می آوردند. روزهایی می شد که دو تا یا سه تا دسته گل توی خانه داشتیم. گذشت و مهمان بازیها تموم شد و بعدترها فقط حسین بود که هر بار می آمد برای ما گل می آورد و بس... حالا مدتهاست که حسین راه خانه ما را گم کرده است و من کلا بی گل مانده ام.

دیروز بدون اینکه بنویسم ، بدون اینکه التماس کنم و بدون اینکه حتی انتظارش را داشته باشم برایم گل نرگس آوردند. حالا از امروز هی توی گلدان این طرف و آن طرفشان می کنم... هی جایشان را عوض می کنم و هی نگاهشان می کنم و کیف می کنم... مرسی دوستان.
*
در مورد مهد سینا هی می پرسید و هی من جواب نمی دهم... از سر خسیسی نیست به خدا... اینکه من بعد از یک ماه که پسرم به مهدکودک می رود هنوز نمی دانم که واقعا مهدش خوب است یا نه... جریان از این قرار است. یعنی با تمام گشت و گذارها و وسواسهای قبلی وقتی که نوبت به ثبت نام رسید با شرایطی که من در نظر داشتم همین یک مهد بود که جور بود – که نزدیک بود و قیمتش مناسب بود و حاضر بود که نیمه وقت بچه را نگه دارد – برای همین به نوعی از سر ناچار گذاشتمش اینجا. توی این یک ماه هم هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم که مهدش خوب است یا نه.

تنها چیزی که می توانم بنویسم این است که مهدش معمولی است خیلی معمولی... هیچکدام از این برنامه های عجیب و غریب را ندارند و همان برنامه های کلاسیک همه مهدها ، کلاس نقاشی و موسیقی و ورزش ... یک روز در میان هم نیم ساعت زبان باهاشان کار می کنند.
بهرحال بعد از اینکه از سفر برگشتیم نتیجه گرفتم که برای بچه به سن سینا و تک فرزند بودن در بین بچه های دیگر خیلی مهمتر از این است که واقعا مهدش شاهکار باشد... به هر حال فعلا سینا روزی بین یک ساعت و نیم تا سه ساعت به مهد می رود و از اینکه مهد می رود خوشحال است و اطلاعات زیادی هم به من نمی دهد. من هم هفته ای یکبار می برمش کلاس خلاقیت که با این همه کتابی که خوانده ام عقده ای نشوم.

در محدوده کامرانیه یک مهدکودک خیلی خوب پیدا کردم که سیستمشان مونتسوری بود. منتهی چند تا مشکل با این مهد داشتم . یکی اینکه مطمئن نبودم که مونتسوری که اینها می گویند واقعا همان مونتسوری واقعی است یا اینکه مثل همه چیزهای دیگر ورژن تحریف شده سطح پایینش است که وارد ایران شده ... دوم اینکه ساعت مهدکودک حداقل 6 ساعت در روز بود که من نمی خواستم برای شروع این همه مدت سینا را بگذارم. سوم اینکه آموزشهای شدید ریاضی داشتند – تا جمع چهار رقم با چهار رقم با بچه ها کار می کنند – که من مخالف بودم.
معلم خواهرزاده آقای الف که اخیرا به کلاس اول دبستان رفته ، به مادرش گفته که بچه هایی که الفبا و اعداد را در مدرسه و با سیستم درست یاد می گیرند در یادگیری شان موفقترند تا بچه هایی که به روشهایی دیگر قبلا این آموزشها را دیده اند. بنابراین تمام اینها دست به دست هم داد و من از مهد پردیس منصرف شدم.

مهد دیگری هم که در نظر داشتم هنرکده کودک بود که همین کلاسهای خلاقیتش را فعلا استفاده می کنیم ... مشکلم با این مهد این بود که تحت نظارت سازمان بهزیستی نیستند و دوم اینکه کمی به من دور بود. – این مهد در حسین آباد است -

بنابراین من ماندم و همین مهدی که الان می رود که هنوز نمی توانم به کسی توصیه اش بکنم. بنابراین بگذارید کمی دیگر زمان بگذرد و من بتوانم نتیجه گیری کنم.

مادرشین

Popular posts from this blog

◽️روز شانزدهم: اکسپکتو پاترونوم*

- ساکن آسانسور بلوک یک

- یخچال گریان من