قصه اول - دم درازی فکر می کند که موشک اسباب بازی پرواز می کند و تا ماه و ستاره ها می رود
یکی بود یکی نبود. دم درازی فکر می کرد که با موشک کوچولوی اسباب بازی سینا می تونه پرواز کنه و بره تا ماه و ستاره ها. یه روز که سینا داشت با موشک بازی می کرد دم درازی سوار موشک شد و پرید هوا. بعد پرت شد و افتاد اونطرفتر. فکر کرد که رسیده به ماه و ستاره ها. بعد خوب دور و برشو نگاه کرد. گفت " ییقی*! من پرواز کردم اومدم ماه و ستاره ها. اینجا چقدر جالبه! توش کلی اسباب بازی هست. توش توپ هست. توش میز تحریر هست! توش سینا هست! ا ... سینا تو چطوری اومدی توی فضا؟"سینا گفت " من که نیومدم فضا. من توی اتاقم دارم بازی می کنم." دم درازی گفت " یعنی من الان تو فضا نیستم؟" سینا گفت " نه." دم درازی دوباره سوار موشک اسباب بازی سینا شد و دوباره پرید هوا. این دفعه افتاد گوشه اتاق پشت جعبه اسباب بازیها. فکر کرد که این دفه دیگه رسیده به فضا. گفت " ییقی! اینجا چقدر تاریکه. فضا تاریکه. خیلی عجیبیه. اینجا شوفاژهم هست. " بعد از جعبه اومد بالا و دور و برشو نگاه کرد و گفت. " ییقی! این دفه دیگه من پرواز کردم اومدم ماه و ستاره ها. اینجا چقدر جالبه! اسباب بازی هم هست. توپ هست. ای بابا سینا هم که هست که. ییقی" سینا گفت " دم درازی تو با این موشک نمی تونی بری فضا." دم درازی گفت " پس با کدوم موشک می تونم برم فضا؟" سینا گفت " با موشک راستکی. اگه وقتی بزرگ شدی بری فضانورد بشی می تونی با موشک راستکی بری فضا. حالا بیا با هم بازی کنیم." دم درازی گفت "ییقی" و راه افتاد رفت با سینا بازی کنه
خانم شین قصه گو
پ.ن. عنوان قصه از سینا
* ییقی هیچ معنی خاصی ندارد و تکه کلام دم درازی است