یا ارحم الراحمین

ترافیک بود و من فکر می کردم به اینکه امروز سه شنبه است. سه شنبه دلگیر و ابری. سه شنبه ای که یک سایه خاکستری انگار روی همه شهر نشسته است. از همان روزهایی که صبح که از خواب بیدار می شوی فکر می کنی عصر است. بعد هی بیخود و بی جهت دلت می گیرد. همانطور که داشتم به ردیف ماشینها که پشت سر هم و مورچه وار در اتوبان مدرس جنوب حرکت می کردند نگاه می کردم پشت یکی از ماشینها را خواندم. " یا ارحم الراحمین"
یادم آمد که امروز سه شنبه است و ذکر سه شنبه ها همین است. یادم مانده بود چون بین همه ذکرها این یکی را بیشتر از همه دوست داشتم. همیشه وقتی می شنوم " یا ارحم الراحمین" توی دلم یک احساس گرمی می کنم." ای بخشنده ترین بخشایندگان! "بعد با خودم فکر کردم حالا که توی ترافیکم و ماشینها هم که پر هستند از یک مشت راننده اخموی صبحگاهی. آسمان هم که چیزی برای تماشا کردن ندارد. پس شروع کردم ذکر گفتن. یک ، دو ، سه ... صد بار.
بعد اتفاق خوشایندی افتاد. من هیچ وقت نمی فهمیدم که این تعداد در ذکر گفتنها یعنی چه. نمی فهمیدم که چه اثری ممکن است تکرار یک عبارت روی انسان داشته باشد. اما وقتی هی تکرار می کردم پر شدم از یک احساس خوب خوشایند. ای بخشنده ترین بخشایندگان امروز به من نگاه کن. ای بخشنده ترین بخشایندگان گناههای مرا ببخش. ای بخشنده ترین بخشایندگان کمکم کن مادر بهتری باشم. ای بخشنده ترین بخشایندگان... من صد بار این جمله را برای خودم ساختم. وقتی که ذکرم تمام شد به نظرم می آمد که سه شنبه ای که امروز باشد، زیاد هم خاکستری نیست.

Popular posts from this blog

روز بیست و ششم : به غول چراغ جادو بگویید

◽️اگر جنگ خوب بود…

معنای هشتم: پنجشنبه‌ها