صدای غرق شدن در گل " پهفوپ" است. *


گوشهای مردم شهر ما یک ایراد کوچک داشت و هنوز هم دارد و آن ایراد این است که، گوشهای مردم شهر ما حرفها را عوض می کنند و به صاحبشان می رسانند. مثلا اگر شما بگویید " سلام همشهری عزیز" آن ها می شنوند " ! ]... [ هنوز زنده ای؟"*





نمی دانم حواستان هست یا نه. کم کم داریم یک خانواده بزرگ می شویم. شاید قبلا هم بودیم اما کسی حواسش نبود. حالا دیگر به رسمیت شناخته شده ایم. کم کم آدمهای دیگر دارند سرک می کشند به دنیای ما. من این روزها یک جور خوبی مغرورم. خوشحالم. توی دفتر همشهری جوان هستم که کتاب " همون دوستتون که وبلاگ می نویسه" را می دهند به دستم برای نقد کردن. کتاب را دستم می گیرم. من این دوست را تا به حال ندیده ام. حتی یک بار با هم برخورد مستقیم نداشته ایم. اما با هم عضو خانواده بزرگ وبلاگ نویسها هستیم. بعد یک جور خوبی مغرورم وقتی این کتاب اینقدر خوب است و من می توانم سرم را بگیرم بالا. یکی از ما این کتاب را نوشته است.

ماجرا از این قرار بود که .../ نوشته ساسان م.ک. عاصی /نشر ققنوس

* از متن کتاب

Popular posts from this blog

◽️روز شانزدهم: اکسپکتو پاترونوم*

- ساکن آسانسور بلوک یک

- یخچال گریان من