دلتنگی های وبلاگ نویس خیابان خواجه عبدالله

کتاب جدیدی را می خواندم. خیلی خوشم آمد که پشت جلد کتاب نویسنده را به عنوان یک وبلاگ نویس معرفی کرده بود. من خوشم آمد که وبلاگ نویس بودن شده یک هویت. چسبیده گوشه نویسندگی. این یادداشت کوتاه معنیش این است که این آدمی که اولین کتابش را گرفته ای دستت ، n سال است دارد می نویسد. گیرم که در وبلاگستان. n سال در وبلاگستان بودن و یک وبلاگ پویا داشتن هم خودش ماجرایی ست که از هر کسی بر نمی آید.
یکی دو ماهی هست که دارم کتابم را می نویسم. البته تصمیم این قضیه مربوط به خیلی سال پیش است ولی بالاخره بعد از اینکه چهار داستان دنباله دار( پاورقی) نوشتم و ترسم از بلند نوشتن ریخت حالا می خواهم یک رمان بنویسم. اگر نوشتم و معلمم - که خدا حفظش کند معلم بی نظیری است اما خیلی سختگیر است - رضایت داد و من از این همه نوشتن ، بعد دوباره نوشتن، بعد خط زدن، بعد دوباره خط زدن جان سالم به در بردم و چیزی از متن کتابم هم جان سالم به در برد ، پشت جلد کتابم می نویسم که نویسنده این کتاب ، n سال در وبلاگستان روزنگار خانم شین را نوشته و تازه در مورد وبلاگ نویسی هم کلی ادعایش می شود. ادعای نویسندگی بماند به موقعش که خودتان قضاوت کنید.
گرچه آن وقت باید بی خیال مخفی ماندن و قایم شدن از دست خانواده بشوم و درها را باز کنم که همه بیایند تو. راستش بد هم نمی شود. مدتی است که دوز خود سانسوری ام آنقدر رفته بالا که می توانم وبلاگم را برای همه پرزنت کنم. بهرحال با این همه اوصافی که گفتم امیدوارم که روزی که بیایم و برایتان بنویسم که کتابم منتشر شد، خیلی دور نباشد.

Popular posts from this blog

◽️روز شانزدهم: اکسپکتو پاترونوم*

- ساکن آسانسور بلوک یک

- یخچال گریان من