از من و ذوق مرگیهایم

فکر می کنم یکی از بهترین اوقات یک نویسنده وقتی باشند که چند نویسنده دیگر در مورد داستانش حرف می زنند. وقتی که از شکلش حرف می زنند یا دیالوگها یا اسمش. بعد آن وقت تازه داستان موجودیت پیدا می کند. می شود یک موجود مستقل. می شود یک موجودی که تنهایی دارد برای خودش می پلکد. یک کمی شبیه بچه است. وقتی کسی می گوید چه بچه با ادبی داری یا چه قشنگ شعر می خواند خوب مادریزاد* ذوق می کند. هیچ وقت هم کسی بهت نمی گوید که چه خوب بود اگر چشمهای بچه ات سبز بود یا مثلا اگر قدش ده سانت بلندتر بود عجب معرکه می شد. اصولا هم اگر کسی همچین حرفی بزند خیلی ناراحت کننده است. اما داستان در عین اینکه برای خودش یک موجودی شده ، آدم که نیست می شود رنگ چشمهایش را عوض کرد. شخصیتهایش را کچل کرد یا اصلا از طبقه دهم پرتشان کرد پایین. خوبیش هم همین است. وقتی نویسنده ها در مورد داستانت حرف می زنند یک جور خوبی ذوق می کنی... چون می دانی این موجودی که خلق کرده ای اگر هم چشم سیاهش به موی تیغ تیغی اش نمی آید یا پیراهن سرخ آبی اش هیچ جوری با این شلوار زرد خال خال پشمی ست نمی شود مهم نیست. فقط کافی است که نترسی ، جراتش را داشته باشی و Backspace را بزنی و موهای تیغ تیغی اش را بکنی موهای لخت و شرابی... به همین سادگی. من یک جور خوبی ذوق مرگم از شنیدن این حرفها، از بودن با این آدمها و از نوشتن داستانی که متولد شده و قدم برمی دارد، گیرم که هنوز رنگهایش با هم هماهنگ نشده باشد ...



* مادریزاد ورژن مادر آدمیزاد است!!

Popular posts from this blog

◽️روز شانزدهم: اکسپکتو پاترونوم*

- ساکن آسانسور بلوک یک

- یخچال گریان من