آن دختر زیبا که دستهایش را گرفته بود بالا توی فنجان من چه کار می کرد؟

بعضی روزها پرند از نشدن. برای من یعنی ننوشتن. روزی که ننوشته ام یعنی که نشده که بنویسم. یعنی نوشته هایم هی آمده اند تا نوک انگشتهایم و نشده که کیبوردی جلوی دستم باشد که بنویسم. روی دیوار سه کلمه نوشته ام « اسرار فال قهوه» نام یک کتابی است و برای من چیزی که یادم بیندازد که داستانی باید برای فال قهوه آن روزمان بنویسم ...که قرار بود فال قهوه آن روزیک داستان کوتاه بشود. داستان خوبی هم می خواست بشود. اگر فرصت نوشتنش پیش می آمد. نیامد. نشد. حالا من زل می زنم به کلمه ها و حسرت داستانی را که ننوشته ام می خورم. وقت نوشتنم را دزدیده اند. اینکه باهاش پز می دهند یا نه نمی دانم!!

Popular posts from this blog

◽️روز شانزدهم: اکسپکتو پاترونوم*

- ساکن آسانسور بلوک یک

- یخچال گریان من