خطر! به یک داستان نویس نزدیک می‌شوید!!

معلمم زیر یکی از جمله‌هایی را که نوشته‌ام خط کشیده و نوشته: «عالی» جمله مال من نیست. همین هفته پیش از مردی که توی خیابان از کنار من رد می‌شد دزدیدمش. مرد رد شد و رفت. ما دیگر همدیگر را نمی‌بینیم و او هیچ وقت نمی‌فهمد من جمله‌اش را برده‌ام کجای داستانم چسبانده‌ام. جمله دزدی‌ام وسط داستان برق می‌زند و قالب تن داستانم شده.
صداهای شخصیتهای مختلف را به این سادگی ها نمی‌شود در آورد. آدمهای داستان تا چشم ازشان برداری شروع می‌کنند همه‌شان عین هم حرف زدن. برای همین این روزها چشم و گوشم باز است به حرفهای اطرافیان. توی کوچه، خیابان، آرایشگاه، صف شیر و داخل سبزی فروشی...
توی خیابان که راه می‌روید، وقتی که دارید خرید می‌کنید یا سر شلوغی نانوایی غر می‌زنید حواستان باشد که یکی هست که گوشش را تیز کرده. هر چیزی که بگویید علیه شما در داستان استفاده می‌شود. شما حق دارید سکوت کنید و منتظر وکیلتان بمانید!

Popular posts from this blog

◽️روز شانزدهم: اکسپکتو پاترونوم*

- ساکن آسانسور بلوک یک

- یخچال گریان من