دو ر می فا سل لا سی


توی ترافیک خیابان ولیعصر زل می زنم به ساختمانها. عادت زمان دانشجوییم است. ساختمانی که سمت چپم است درست مثل موسیقی است. مثل شعر است. قوسهای نما و حجمهایی که با هم ترکیب می شوند دارند با هم حرف می زنند. اینجور معماریها را دوست دارم. معماریی که معلوم است معمارش وقت خط کشیدن حال خوبی داشته. روی صندلیش لمیده، یک لیوان قهوه کنار دستش بوده و فکر کرده به یک خاطره خوب و دستش را گذاشته روی کاغذ و قوسها را کشیده. دایره مرا جادو می کند. به ساختمان که نگاه می کنم به خودم فکر می کنم. با اینکه من ساختن داستانها را از ساختن ساختمانها بیشتر دوست دارم ولی احساس می کنم دلم برای معماری تنگ شده. دلتنگیم می چرخد توی ماشین. فقط نگاهش می کنم.

Popular posts from this blog

روز بیست و ششم : به غول چراغ جادو بگویید

◽️اگر جنگ خوب بود…

معنای هشتم: پنجشنبه‌ها