حول حالنا الی احسن الحال

چهار سری از داستان بلندم کپی گرفته ام که بدهم دست ناشر.

صبح ساعت 7
عجب چیزی نوشته ام. باورم نمی شود که این را خودم نوشته ام. یعنی می توانم داستانی بهتر از این بنویسم؟
صبح ساعت 8
اتفاق مضحکی توی متن داستان افتاده. در آخرین دقیقه اسم الهام را با اسم الناز REPLACE کرده ام. بعد این ترکیب در سه جای داستان ایجاد شده : « خالناز » قبلا بوده « خاله‌ام» حالا هی بگویید نیم فاصله خوب است!
صبح ساعت 10
کتابم را پرت می کنم روی میز. نه خیر. این را دست ناشر نمی دهم. مزخرف شده. بدهم دست ناشر که چی؟ مسخره ام می کنند.
12 ظهر
اما این فصل تجریش خیلی خوب شده. این یکی فصل را هم دوست دارم. خوب بالاخره اولین کار بلندم است.
2 بعد از ظهر
باید یک کم ماجرا قاطیش می کردم این خیلی آرام شده. کی حوصله داستانهای آرام و کند را دارد؟
4 بعد از ظهر
پاره اش می کنم الان! اصلا می اندازم دور. فایلش را هم پاک می کنم. این چه مزخرفاتی است که من نوشته ام.
8 شب
ولی وقتی با اولین کتابهای نویسنده های دیگر مقایسه می کنم می بینم خیلی بد هم نیست. فردا می روم سراغ ناشر.
12 شب
اگر ناشر قبول نکرد چی؟ ولش کن اصلا. باید یک داستان تازه بنویسم.

و این سیر دقیقا به صورت دایره وار ادامه دارد...

Popular posts from this blog

◽️روز شانزدهم: اکسپکتو پاترونوم*

- ساکن آسانسور بلوک یک

- یخچال گریان من