برو حالشو ببر

به پدر و مادرها در ینگه دنیا می گویند joy killer همان ضد حال خودمان می شود. بار اولی که این را شنیدم با خودم فکر کردم: « نه! من یکی که اینطور نیستم. اصلا مگر می شود؟» بعد چند وقتی طول کشید تا با خودم یک کمی صداقت به خرج بدهم و ببینم که چقدر ضد حال هستم. خوب جواب این سوال این است: « خیلی!» حالا اگر نگوییم در بیشتر موارد می شود با انصاف بالایی گفت: « بیش از پنجاه درصد مواقع!»
بچه را مجسم کنید که یک سوسک خشک شده پیدا کرده و با اشتها می خواهد بخوردش. سوسک را که ازش بگیری ضد حال زده ای دیگر! یا وقتی که صندلی را گذاشته زیر پایش و دارد تمام قد پخش می شود توی قابلمه غذا. جیغ که می زنی وقتی سرنگ پر از آب را دارد خالی می کند روی کیس کامپیوتر یا وقتی که چاقو را کش رفته و دارد با آخرین سرعت می دود.
ضد حال بودن یک بخش طبیعی از والد بودن است. بچه‌ها ابتکارهای عجیبی برای صدمه زدن به خودشان دارند. برای همین مجبوری بعضی وقتها ضد حال باشی. اما به نظرم بعضی هایش را می شود حذف کرد. چند قلپ آب استخر که بخورد طوریش که نمی شود؟ یا اگر خر غلت بزند روی چمنها یا اینکه ماستش را با سس هزار جزیره و ماشعیر قاطی کند و بخورد؟ به نظرم باید یک جایی وقتی داریم هوار می زنیم «نه!» باید دقت کنیم به اینکه آیا ضرورتا ضدحال شده ایم یا اینکه الان اگر ولش کنیم یک بلایی سر خودش می آورد؟ به نظرم بیخودی ضد حال نباشیم... با خودم هم هستم ضمنا!

Popular posts from this blog

روز بیست و ششم : به غول چراغ جادو بگویید

◽️اگر جنگ خوب بود…

معنای هشتم: پنجشنبه‌ها