زودتر از کلاغها حتی
زود بیدار شده ام و عصبانیم. بعد از یک هفته کوفتی که هر روزش از ساعت 7 صبح شروع شده و تا بوق سگ طول کشیده دوست داشتم امروز تا لنگ ظهر بخوابم. آن وقت خروس خوان چشمهایم را باز کرده ام. عقربه های ساعت را با چشمهایم دنبال کرده ام تا ساعت شده 6 صبح. این انصاف نیست به خدا! آن هم امروز صبح که جلسه صبح را نرفته ام و مانده ام خانه که استراحت کنم. مدیر طرح دیوانه ما عاشق جلسه گذاشتن است. صبح جلسه می گذارد تا ظهر. بعد از ظهر جلسه می گذارد جلسه صبح را جمع بندی می کند. در فواصل جلسه ها به من زنگ می زند و حرفهایی را که دقیقا یک ربع ساعت پیش به رئیسم تحویل داده دوباره تکرار می کند. حرف زدنش شبیه اخبار گفتن تلویزیون است. هر یک جمله اش را یک ربع ساعت طول می دهد. جمله هایش را ساده و راحت نمی گوید. کلمه های عجیبی مثل « استهلاک» توی دیالوگهای روزمره اش است. اصلا حرف زدنش مثل قصه های قدیمی است. اول مقدمه دارد. بعد خود قصه را می گوید. آخرش هم پیام اخلاقی قصه را می کوبد توی صورتت. در این پروژه مرتب یک عده دارند یک عده دیگر را خلع می کنند. مدیر طرح مشاور را خلع می کنند. کارفرماها همدیگر را خلع می کنند. خلاصه ظاهرا این بار قرعه فال دارد می خورد به مدیر طرح. زمزمه خلع کردنش پیچیده و من بدجنسانه خوشحالم که شاید از گوش کردن هر روزه اخبار با نتیجه اخلاقی خلاص شوم.
پ.ن. بی ربطه ولی تا یادم نرفته بگم ثبت نام کلاسهای تابستانی کانون پرورش فکری در خیابان حجاب شروع شده.
پ.ن. بی ربطه ولی تا یادم نرفته بگم ثبت نام کلاسهای تابستانی کانون پرورش فکری در خیابان حجاب شروع شده.