خنده بکن همیشه ، اخم بکنی نمی شه

از آن جایی که امسال هیچ کسی برای جشن تولد من کتاب کادو نیاورد رفتم و برای خودم کتاب خریدم. خیلی وقت بود کتاب نخریده بودم. یعنی فکر می کردم همه برای تولدم کتاب می خرند. بس که خودم برای همه کتاب می خرم. اصلا امسال برای تولد همه تان جوراب شلواری می خرم!
*
دو تا کتاب خواندم. یکی «شاخ» پیمان هوشمند زاده. دومی « احتمالا گم شده ام» سارا سالار. شاخ را دوستتر داشتم. به نظرم خیلی بهتر از «ها کردن» بود. اول از این داستانهای بلند شروع کردم که انرژی بگیرم و بروم سراغ داستان کوتاهها. کتاب علی خدایی و حامد حبیبی را هم خریدم. به علاوه دو تا کتاب خارجی. یکی از هرتا مولر و یکی هم از یک ایتالو اسوو. داشتن این همه کتاب نخوانده حس خوبی به من می دهد. همه شان را گذاشته ام کنار آباژور روی میز کنار تختم و هی قربان قد و بالایشان می روم. اما در مورد کتاب سارا سالار... کتاب نگذاشت بخوابم. روایتش را دوست داشتم. اما قطع شدن جمله ها عصبانیم می کرد. با این حال در مجموع کتاب خوبی بود. نه آنقدر عالی که بقیه می گفتند ولی به اندازه کافی خوب که ارزش خواندن داشته باشد.
*
پسرک دفتر کارهای مهدکودکش را آورده خانه و من مثل مادر مخترع آپولو احساساتی شده ام برای چهار تا خطی که کشیده! این روزها مدام دارد آدم می کشد. آدمهایش شکل سوسک هستند. کشیدنشان را هم از پاهای درازشان شروع می کند. بعد شکمشان را می کشد. بعد تکه بالایی تنه شان را. دستهایشان را دو خطی می کشد و حداقل ده تا انگشت برای هر دست می گذارد. من همه نقاشیهایش را دوست دارم. این یکی دختر است.


Popular posts from this blog

◽️روز شانزدهم: اکسپکتو پاترونوم*

- ساکن آسانسور بلوک یک

- یخچال گریان من