آبیاش را میخواهی یا صورتی، مسخره؟
به طرز مرگباری سرحالم. سه تا فنجان چای خوردهام بعد از افطار. دو نیمه شب است و فردا شنبه است. شنبه لعنتی! شک ندارم که لعنتی است. پسرک دیر خوابیده. باید پروژهای را شروع کنم که اصلا نمی دانم چی به چی است. چیزی به سفرمان نمانده و برنامهریزیهای من هنوز کامل نشده. ساکم روی میز ولو است و من برای همه کارهایی که توی لیستم نوشتهام وقت ندارم. توی این وانفسای بی وقتی تمام دو روز آخر هفته را ولو شده گذراندم. در حال اشتغال به هیچ کاری! هیچی صرف. دو روز گرانبها را از دست دادهام. باید خواب باشم که نیستم. فردا را هم می شود گفت از دست رفته، با کسالت و خوابزدگی. دلم میخواهد بروم توی آن مغازهای که جینگیل مستون میفروشد! منظورم گلسرفروشیهای بین سر پل و میدان تجریش است. دلم میخواهد یک عالمه گلسر برای خودم بخرم. برای کودک درونم. کودک عصبانی و غمگین این روزهای درونم. برای کودکم که پاچه می گیرد و من گاهی اصلا نمی دانم چرا. بروم برایش گل سر بخرم بلکه دست از سرم بردارد.