آدمیزاد است دیگر! گاهی یک چیزهای عجیب غریبی یادش می آید.
برادرم وقتی که هفده هجده سالش بیشتر نبود با یک دختری رفت بیرون. برگشت خانه هیجان زده، که دخترک طوری چشمهایش را آرایش کرده بود که انگار توی چشمهایش چراغ روشن کرده باشد. از آن روز به بعد هر وقت رفتم جلوی آینه خط چشم را یک جور دیگر کشیدم. ریمل را یک جور دیگر زدم. مدادهای مختلف را امتحان کردم. حتی سایه زدن را هم یاد گرفتم اما فایده ای نداشت. هر کاری هم می کردم وقتی از برادرم می پرسیدم که بالاخره چراغ توی چشمهای من روشن شده یا نه، می گفت « اینجوری نبود!» آخر سر تسلیم شدم. باور کردم که من بلد نیستم توی چشمهایم چراغ روشن کنم. هنوز هم بلد نیستم.