! خریدار وقت آزاد به بهترین قیمت
یک تکه از زندگی من گم شده، ناپدید شده است. همان تکه ای که نوشتن تسکینش می دهد. همان که نوشتن به آن معنی می دهد. همان که هی باید بنویسد تا احساس کند که دارد زندگی می کند. گمش کرده ام. جایی بین ترافیک صبحگاهی اتوبان چمران افتاده است. بین مهره های بازی منچ شاید که گاهی عصرها با پسرک بازی می کنم. شاید هم لابلای قابلمه ها باشد. یک جایی گم شده. یک جایی پنهان شده. یکی از من وقت نوشتنم را دزدیده است. یکی که گاهی منم، گاهی ترافیک است و گاهی بچه ای که دلش نمی خواهد تنهایی بازی کند و گاهی یک تپه رخت کثیف و خیلی وقتها آشپزخانه ای که کفاش از زور کثیفی چسبناک شده یا یک لیست خرید بلند و بالا که نوشته ام. شاید نه یک تکه، که خودم گم شده ام توی این همه شلوغی و حواسم نیست.