وقتی کلمه ها بلد نیستند گریه کنند
الان که اینجا را نمی خوانی با آن حالی که داری... پس برای دل خودم می نویسم که بغض خفه ام نکند. باید بنویسم امان از راههای دور ... امان از این روزگاری که تو باید بروی تا بتوانی نفس بکشی و آن وقت اینجا کسی، عزیزی چشمهایش را برای همیشه روی زندگی می بندد. ما پدر، مادرها، باید به هزار چیز فکر کنیم. اینکه بچه خوب غذا بخورد. خوب بخوابد. خوب باشد کلا. بعد وسط این همه یادمان می رود که پدر و مادرهایمان هم همینطور به ما فکر کرده اند. همینطور هنوز به ما فکر می کنند. پدر و مادرها رهایی ندارند طاهره جان! مثل ما و لحظه رهایی مرگ است، مثل پدرت.
هر چه بنویسم بیهوده است. هر چه بنویسم تو را تسکین نخواهد داد. هر چه بنویسم چیزی از تیرگی ابرهای آسمانت کم نخواهد کرد. با این همه بگذار دلم خوش باشد به نوشتن که از این راه دور کاری از من بر نمی آید. تا راهمان باز شود و بیاییم پیشت و آن وقت اشکها حرف بزنند.
دوست خوبم، برایت آرزوی صبر دارم ... صبر که تاب بیاوری، جای خالی مرد خوب، پدرت را ، صبر برای تو، مادرت و همه خانواده.... طاهره جان! تاب بیاور... عزیز دل!
هر چه بنویسم بیهوده است. هر چه بنویسم تو را تسکین نخواهد داد. هر چه بنویسم چیزی از تیرگی ابرهای آسمانت کم نخواهد کرد. با این همه بگذار دلم خوش باشد به نوشتن که از این راه دور کاری از من بر نمی آید. تا راهمان باز شود و بیاییم پیشت و آن وقت اشکها حرف بزنند.
دوست خوبم، برایت آرزوی صبر دارم ... صبر که تاب بیاوری، جای خالی مرد خوب، پدرت را ، صبر برای تو، مادرت و همه خانواده.... طاهره جان! تاب بیاور... عزیز دل!