چه قصهای برایت بنویسم؟
پکر، جلوی داروخانه شبانه روزی ایستاده بودم و به آدمهای توی داروخانه نگاه میکردم. حرفهای دکتر توی گوشم زنگ میزد: «آسم، آلرژی، اگزما، ریفلاکس...» کوفت، زهرمار و درد و بلا. برگشتم و به پسرک نگاه کردم که روی صندلی عقب ولو شده بود. خوابش میآمد. خیلی خوابش میآمد. از سرفههای شبانه حسابی بی خواب شده بود. درست همین وقت که در اوج دلتنگی بودم یک پرادوی نقرهای جلوی ماشین ایستاد و مردی از آن پیاده شد. مرد چندان جوان نبود. اواسط سی. همسن و سال من. کلاه حصیری سرش گذاشته بود. از آن لبه کوتاهها که ماهیگیرها سرشان میگذارند. وسط کلاه روبان سرمه ای داشت. ریش داشت. ریش مثلثی دراز. بلوز آستین کوتاه سفید پوشیده بود. از لبهآستینهای سفید، آستین کوتاه سیاه دیگری بیرون زده بود که ده سانتی بلند تر از قبلی بود. روی مچها مچ بند مشکی بسته بود. دور گردن روسری قرمز و بزرگی بسته بود. روسری گره دقیق و بزرگی وسط سینه خورده بود. شلوارش بگی پایش بود. خاکی رنگ.
مرد از وسط قصهها افتاده بود پایین. درست جلوی من که غمگین بودم و برای بچهام غصه میخوردم. مرد فقط برای من آنجا بود. که نگاهش کنم. به خاطر بسپارمش و فکر کنم که دنیا آینه دارد و این مرد جلوی یکی از این آینهها ایستاده. با دقت تمام جزئیات عجیب و غریب ظاهرش را آماده کرده. همان مرد که ساعت 11 شب جلوی داروخانه شبانه روزی طالقانی از یک پرادوی نقرهای پیاده شد. رفت داخل داروخانه. یک سوال پرسید و بعد برگشت توی ماشین. توی قصه ای که ازش پرواز کرده بود. من ماندم که وسط سرفههای پسرم فکر کنم به قصهای که مرد ازش جامانده بود. قصهای که شاید من باید مینوشتمش.
مرد از وسط قصهها افتاده بود پایین. درست جلوی من که غمگین بودم و برای بچهام غصه میخوردم. مرد فقط برای من آنجا بود. که نگاهش کنم. به خاطر بسپارمش و فکر کنم که دنیا آینه دارد و این مرد جلوی یکی از این آینهها ایستاده. با دقت تمام جزئیات عجیب و غریب ظاهرش را آماده کرده. همان مرد که ساعت 11 شب جلوی داروخانه شبانه روزی طالقانی از یک پرادوی نقرهای پیاده شد. رفت داخل داروخانه. یک سوال پرسید و بعد برگشت توی ماشین. توی قصه ای که ازش پرواز کرده بود. من ماندم که وسط سرفههای پسرم فکر کنم به قصهای که مرد ازش جامانده بود. قصهای که شاید من باید مینوشتمش.