مرگ بر سیندرلا!

انگشتهایم با لاک سنگینند. غریبی می‌کنم. نفسم بند می‌آید. پسرک نوک انگشتهایم را نشان می‌دهد و می‌پرسد: « مامان چرا اینا رو نشستی؟» اینجور وقتها خوشحال می‌شوم که پسر دارم. بس که دخترهای این سنی قرتی هستند و حواسشان جمع همه چیز است. بی‌حواسی کودکانه پسرم را دوست دارم. دخترها زودتر بزرگ می‌شوند. زودتر حواسشان جمع می‌شود. زودتر به آینه نگاه می‌کنند. پسرها اما تا سر و کله بزنند با بن تن و دایناسورها و اسپایدرمن و ادای تک تکشان را در بیاورند، وقت ندارند که به اطوارشان برسند. شاید هم مشکل از این باربی‌های قرتی و بی دست و پایی قهرمانهای قصه‌های دخترهاست. سیندرلا که دست به دامن کدو حلوایی می‌شود تا به قصر برسد. سفید برفی که گول یک پیرزن ریشدار را می‌خورد یا آن راپونزل ابله که گیسش را از پنجره آویزان کرده. تمام این پرنسسهای قدیمی کند ذهن و خنثی هستند. چرا قصه‌های دخترانه قهرمان ندارد؟ چرا قهرمانهایی نمی‌سازند که دخترهایی باشند قوی، تصمیم گیرنده و فعال. زنهای امروز دیگر آن عروسکهای بانمک و تزئینی قدیم نیستند. می‌توانند هر چیزی باشند که دلشان می‌خواهد. باید به داد قهرمانهای دخترها رسید. من که دختر ندارم اما برشما دخترداران است که سیندرلا، سفید برفی و بقیه ابله‌هایی را که فکر می‌کنند با یک جا نشستن، زندگی پیش می رود و همه چیز درست می‌شود، از خانه‌تان بیرون کنید!

Popular posts from this blog

◽️روز شانزدهم: اکسپکتو پاترونوم*

- ساکن آسانسور بلوک یک

- یخچال گریان من