« هر جا چراغی روشنه...از ترس تنها بودنه »
دوست وبلاگ ننویسم*عقیده دارد که ما وبلاگ نویسها زیادی خودمان و افکارمان را جدی میگیریم. همین که به خودمان اجازه میدهیم مطالب پیش پا افتادهای مثل دندان در آوردن بچه یا کسالتمان از روز برفی را منتشر کنیم و در معرض تماشای بقیه بگذاریم یعنی معتقدیم که جزئیات معمولی زندگیمان مهم هستند و قابل اعتنا. مگر ما که هستیم که افکارمان راجع به بند رخت، ترافیک تهران و مهاجرت برای کسی اهمیت داشته باشد.دوست وبلاگ ننویسم نمیفهمد که چرا هزارها نفر مینویسند و از زندگی مینویسند و نمیفهمد که چرا صدها هزار نفر خواننده این آدمها هستند.
من، اما، فکر میکنم وبلاگ به جز همه آن چیزهایی که هست، صدای تنهایی آدمها هم هست. آدمهایی این قرن دیجیتال که در خانه هایشان گیر افتادهاند و دوستانشان را به چهارسوی دنیا فرستادهاند یا گمشان کردهاند و دنیا پر از آدمهای تنهایی است که خوششان میآید زمزمههای تنهایی یک آدم دیگر را بخوانند، گیرم که از بچه 5 سالهاش نوشته باشد که جان عروسش را قسم میخورد یا از اسفند شلوغ تهران.
* توضیح میخواد؟
من، اما، فکر میکنم وبلاگ به جز همه آن چیزهایی که هست، صدای تنهایی آدمها هم هست. آدمهایی این قرن دیجیتال که در خانه هایشان گیر افتادهاند و دوستانشان را به چهارسوی دنیا فرستادهاند یا گمشان کردهاند و دنیا پر از آدمهای تنهایی است که خوششان میآید زمزمههای تنهایی یک آدم دیگر را بخوانند، گیرم که از بچه 5 سالهاش نوشته باشد که جان عروسش را قسم میخورد یا از اسفند شلوغ تهران.
* توضیح میخواد؟