«من از تو راه برگشتی ندارم»*
آهنگ را آنقدر گوش میکنم تا ازش پر بشوم. آهنگ دیوانه کننده است یا من این روزها زود دیوانه میشوم. آسمان سفید و خاکستری تهران را نگاه میکنم و دلم میگیرد. توی خیابان ایران زمین، پشت عینک آفتابی گندهام دارم گریه میکنم. اگر یکی همان موقع ماشین را نگه دارد و بپرسد چه مرگت است که زار میزنی، باید جواب بدهم به خاطر آسمان. و به خاطر آسمان اشک میریزم. به خاطر اینکه دیگر آبی نیست. به خاطر اینکه بچهام، محکوم است به شهری که تویش هوا خاکستری است و بوی خاک میدهد و ابرها، مثل لشکر شکست خورده توی دود غلت میزنند. همین طور که گریه میکنم و بد و بیراه میگویم به زمین و زمان ، یادم میآید که چقدر این شهر را دوست داشتم. دارم. اما دلم میخواهد حداقل آسمان آبی باشد. که وقتی دارم از گرما میمیرم ببینم که خورشید هست نه اینکه آسمان یک پارچه شده باشد گلوله آتش. ابرها سوخته باشند. هوا بوی خاک بدهد. من دلم میخواهد از این شهر فرار کنم و نمیدانم به کجا فرار کنم. دلم میخواهد دیگر این شهر را اینقدر دوست نداشته باشم و برای همینهاست که عصر داغ خرداد، توی خیابان ایران زمین، گریه میکنم. شاید دیگر نباید این آهنگ را گوش کنم. پر شدهام.
* آخرین آلبوم داریوش
* آخرین آلبوم داریوش