داغتر از خرداد تهران
دخترخاله عاشق شده. دارد با چنان غوغایی عاشقی میکند که از نوشتههایش دود بلند میشود. عکسهایش هر روز و ساعت عوض میشود. عکسهایی دست در دست، پیشانی به پیشانی، دست در گردن، در آغوش هم. زیر هر یادداشت کوتاهی که مینویسد پسر قصه قربان صدقهاش میرود. بعد این قربان صدقه قربان صدقه رفتن آن یکی میرود و تا جایی که جا داشته باشد هی قربان هم میروند.دخترخاله میداند که مادرش، خالهها ، دایی و نصف بچههای فامیل میتوانند تماشایش کنند و جدی نمیگیرد. دخترخاله دارد برای خودش عاشقی میکند و اصلا برایش مهم نیست که دنیا به چه راهی دارد میرود. یک ماه نشده که با این آدم آشناست اما حلقههای جفت دستشان کردهاند و من - با آن ور بدبین سی و خوردهای سالگیم - دارم قضاوتش میکنم. فکر میکنم حماقت هم مثل انرژی باید برای خودش قانون بقا داشته باشد که هیچ وقت از بین نمیرود بلکه از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. بگذریم وسط این همه عکسهای هیجانانگیز خاله زنکی که سوژه نصف صبحتهای روز من و مادرم را ساخته من به تنها چیزی که میتوانم فکر کنم این است که این پسر ساکن آمریکاست و اگر بردارد دخترخاله - دختر یکی یک دانه خاله را - با خودش ببرد آمریکا خاله چه میکند؟ سی و خوردهای سالگیم دارد به بیست و خوردهای سالگی دخترخاله دهن کجی میکند. سی و خوردهای سالگی واقع گرای غیر رمانتیکم دارد برای خودش زهر میریزد. خوب است که دختر خاله این دور و برها نیست که مسموم بشود! هر چند که شک دارم بیست و خوردهای سالگیش ترهای برای من خرد کند... چه بهتر! دارد بامزه زندگی میکند. عاشقی تند و داغش از این راه دور مرا هم گرم میکند. به درک که سی و خوردهای سالگیم زیر گوشم قصه های بی مزه وز وز میکند!