استیصال
امروز این کلمه مال من است. گذاشتهام جلویم و دارم نگاهش میکنم. میگویم خدا کند طاقت بیاورم تا هفته آینده. پسرک توی خواب لب ورچیده. غلت میزند. دستهایش را به هم گره میزند توی خواب. توی خواب با من قهر کرده لابد. نمیتوانم مادر خوبی باشم پسرک! تقصیر تو نیست. پسرک ... تو یک تکه شادی خالصی که آمدهای توی دنیای من... چه بلایی سر من آمده است؟ دارم یک داستان جدید را شروع میکنم. قهرمان داستانم مرده. همان صفحه اول مرده و من نمی دانم چرا. آیا یک زن میتواند از درد سی و خوردهای سالگی بمیرد؟ قهرمان داستان من مرده و من هنوز نمیدانم چرا. ذهنم بسته شده. فکر میکنم. حرفهای آدمهای قصه با هم را میشنوم اما نمیدانم چرا مرده... گاهی دلم میخواهد بمیرم. گاهی دلم میخواهد خودم را از برق بکشم بروم جایی. دور از چشم. زخمهایم را بلیسم. جایی نیست. همه دنیا شیشهای است. میرا ... میرا... آن کدام داستان بود که آدمهایش مجبور بودند لبخند بزنند؟