« کفشهایم کو؟ چه کسی بود صدا زد سهراب»
دانشجو بودم که برای کارآموزی رفتم توی یک شرکت مشاور. به من گفتند که اینجا همه همدیگر را به اسم کوچک صدا میکنند. به جزسرپرست آتلیه آقای مهندس فلانی و مدیر عامل شرکت دکتر فلانی، بقیه ملی و فی فی و لیدا و کامی بودند. برایم عجیب بود که آدمهای غریبه اسمم را صدا کنند. برایم عجیب بود که اسمم را کسی بگوید که نه دوستم است، نه خانوادهام. هر بار صدایم میکردند تعجب میکردم. اسم، آدم را میکشاند به یک دنیای کوچکتر. جایی که آدمهای کمتری اجازه ورود به آن را دارند. جایی که از وقتی چشم باز کردهای آمیخته شده با صمیمیت. مادر. پدر. برادر. دوست. حالا من بچه دارم و بچهام به من میگوید مامان. فقط یک نفر توی این دنیای بزرگ است که من برایش مامان هستم. فقط چند نفر هستند که من هنوز برایشان فقط شیدا هستم. مادرم. پدرم. همسرم. دوستانم. برای آدمهای توی شرکت خانم مهندس و برای آدمهای مدرسه سینا مامان سینا هستم. فقط یک چیزی سر جای خودش نیست. یکی مرا صدا میکند شیدا که نه دوستم است و نه خانوادهام. من گیج میشوم وقتی میگوید شیدا. فکر میکنم این آدم کی است و چرا دارد مرا به اسم صدا میکند. یادم میآید که اجازه گرفته و من اجازه دادهام. من اسمم را خیلی دوست دارم. برایم عجیب بود که کسی اجازه بگیرد اسمم را صدا کند. انگار که کسی اجازه بگیرد برای نگاه کردن به برگهای درخت یا گوش دادن به آواز پرنده. اسمم برای این بود که صدایم کنند، نه؟ اما انگار آن احساس آشنای کودکی را گم کردهام. حس اینکه پیوند بخورم به یک اسم بدون آن همه لقب دور و نزدیک که سی و پنج سالگی برایم به ارمغان آورده است.