« ای یار، ای یگانهترین یار، آن شراب مگر چند ساله بود؟»
بعضی وقتها نمیفهمم من کجا تمام میشود و خستگی کجا شروع . من و خستگی مرزهایشان را گم میکنند و من پوستهای را با خودم این طرف و آن طرف میکشم که آنقدر خسته است که توان فکر کردن را از دست داده است. دلم میخواهد یک معجزه تمام این خستگی را از من بگیرد. یک خیال. یک رویا. اما آنقدر خستهام که نمیتوانم خیال بافی کنم. پس تسلیم میشوم. میگذارم خستگی مثل یک موج تصاحبم کند. مرا در دستهای قدرتمندش بگیرد و فراموشی را به من بسپارد. اما، خدایا، فردای من را دوباره جمعه کن! من چطور شنبه را تاب بیاورم با این بار خستگی؟