وقتی بدجنسی به دادم میرسد
فکر میکنم مادرم که نیست. و این جمله توی سرم زنگ میزند. « او، مادر من نیست.» ادامه جمله را خودم هر بار یک جور دیگر تمام میکنم. جمله تکرار میشود. تکرار میشود و هربار یک تکه از عصبانیتم را وصل میکنم به آخر جمله. یک وقتی به من گفته بودند وقتی چیزی عصبانیم میکند، تقصیرش نیست. تقصیر من است که دگمهای داشته ام که گذاشتهام آن موضوع فعالش کند و عصبانیت را هوار کند روی سرم. اما الان در کمال بی انصافی یک زن غمگین فکر میکنم کسی میخواسته مرا غمگین کند. کسی میخواسته من شب با تکرار این جمله بخوابم.
شب دارم سعی میکنم زخمهایم را بلیسم. دارم سعی میکنم خودم را جمع و جور کنم. فکر میکنم هر روز که توی آینه نگاه میکند چه دارد که به خاطرش از جایش تکان بخورد؟ چه دارد که به خاطرش بگوید من سالها زندگی کردهام؟ چه دارد؟ بدجنسی دلم را قرص میکند. فکر میکنم ساختمانهایی هست که من میتوانم جلویشان بایستم و بگویم من اینها را طراحی کردم. داستانهایی هست که من میتوانم بخوانمشان و بگویم من اینها را نوشتم. یک مهر هست که میگوید من میتوانم ساخته شدن یک ساختمان را تایید کنم. در یک جلسه پانزده مرد دور میز مینشینند و منتظر میمانند تا من در مورد ساختمان کارخانه تصمیم بگیرم. من به جز بچهام، باز هم هستم. ادامه دارم. او نیست. بدجنسی دلم را خنک میکند. میخوابم.