« ... و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...»*
اولین جملهی اولین متن نیمچه ادبی عمرم این بود « کشتی بادبان برافراشته بود و به سوی فنا میرفت...» متنی بود در مورد از دست رفتن دوستیهای قدیمی و درد این از دست رفتن. دوم راهنمایی بودم. قبلترش انشاهای خوبی مینوشتم و دوست داشتم بنویسم. اما وقتی شروع کردم برای دل خودم نوشتن اتفاقی افتاد. دیدم نوشتن دارد تکانم میدهد. دارد کمکم میکند خیلی چیزها را بهتر تحمل کنم. شروع کردم به نوشتن. نوشتن و نوشتن. هر بار که مادرم در اتاقم را باز میکرد داشتم مینوشتم. همیشه مینوشتم. اول نوشتههای ادبی بود. بعد شد شعر. چند سالی شعر بود تا رسید به داستان. دیگر به داستان که رسید ایام شبکه شده بود و من بیست و خوردهای ساله بودم. داشتم گرد و خاک میکردم و آدمها متوجهام میشدند. داشتم با نوشتنم به آدمهایی که ندیده بودنم نزدیک میشدم. داشتم مینوشتم و دوست داشته میشدم. دوست داشتنی بود. از همان سالها دیگر کاغذی ننوشتهام. آمدهام توی این صفحههای سفید و هی نوشتهام و هی خواهم نوشت. برای اینکه نوشتن و فقط نوشتن است که میتواند صداهای توی سرم را ساکت کند. فقط نوشتن است که دریچهای را باز میکند رو به آدمهایی که نمیشناسمشان. فقط نوشتن است که روزهایم را از این سلسله دویدن تبدیل میکند به روز. به زمانی برای بودن. من مینویسم. راستش چاره دیگری ندارم. فقط نوشتن است که به من میگوید روحم هنوز زنده است و آن گوشهها نفس میکشد.
نوشتن است که مرا رسانده به این ایمیل که برایم نوشته است: « سارا** تنها کمی از قصه دلش را روی صفحه سفید بلاگش تایپ میکند، نمیتواند حرف دلش را بگوید، حرف دیگری میزند که تبدیل میشود به چیز دیگری نه حتی حرف دیگری. حتما وقت خواندن این ایمیل طولانی را نداری. ایمیلها برای نوشتههای کوتاه است، برای ما آدمهای کمبود وقت زدهای که همه زندگیمان شده پر کردن ددلاینها، اما برای تو مینویسم شیدای عزیز، کتابت، برش دو هفتهای زندگی سارا شدهاست حکایت سالها. میکوشیدم به رفتهها و رفتنها فکر نکنم، مثل سارای تو... نمیشود خودت میدانی. چقدر دوست داشتم بیشتر بنویسم اما خودت میدانی که نمیشود همه چیز را نوشت. همین که حسش میکنیم کافی است... شاید هم نیست.»
برای همینها مینویسم. بس نیست؟
* فروغ فرخزاد
** سارا اسم قهرمان داستان « میهمانی خداحافظی» است.