« و سرانجام تو در یک فنجان چای غرق خواهی شد.» *
برای خودم خیالبافی میکنم. میگویم فقط همین امسال را میروم سر کار. بعدش دست از سر این پروژهها برمی دارم و مینشینم خانه. تا آن موقع بچه هم مدرسهای شده و صبحهایم میشود مال خود خودم. مینشینم و مینویسم. تا حالا صد بار کشف کردهام که نوشتن، خوشایندترین چیز زندگیم است اما جراتش را ندارم. معماری، رهایم نمیکند. مدام به پر و پایم میپیچد. متاسفانه آن را هم دوست دارم. هماهنگ کننده خوبی هستم. سرم درد میکند برای جلسه. برای بحث کردن. برای نقشه روی نقشه انداختن. معماری دست از سرم بر نمیدارد که فرار کنم به نوشتن. یک بار از نوشتن فرار کردم به معماری. دیدم ترکیب پول و نوشتن برایم خوشایند نیست. اینکه بخواهم از نوشتن پول در بیاورم، نوشتن را برایم کرده بود یک شغل. یک اجبار. اما نوشتن برای من یک ضرورت است. همیشه همینطور بوده. حالا شغل من چیز دیگریست. اما شغلم، بچهام و شیوه زندگیم وقت نمی گذارد برای نوشتن. این بار از کجا فرار کنم به نوشتن؟ از خانه؟ از معماری؟ از شام شب؟ از خواب؟ از جلسههای هفتگی؟ ... مهم نیست از کجا. باید از جایی فرار کنم به نوشتن. دارم گم میشوم. دارم راست راستی توی یک فنجان چای غرق میشوم.
* فروغ فرخزاد