« باور کنید من زنده نیستم.» *
زده بودم بیرون از زور کسالت. عصر پنجشنبه. تک و تنها. برای اولین بار رفتم توی ساختمان پارکینگ شهرداری، تجریش. هی دور زدم و رفتم بالا. هی دور زدم و دور زدم. انگار داشتم در خلاء میچرخیدم. حس مورچه بالداری را داشتم دور حباب چراغ. با این تفاوت که نوری نبود. هوا داشت تاریک میشد و من هنوز داشتم دور خودم میچرخیدم انگار. یک عالمه رمپ بی پایان. آخر یک جای خالی گیرم آمد و ماشینم را چپاندم تویش. انگار که این صحنه را خواب دیده باشم. ترسیده بودم. من چرا از پارکینگها میترسم؟ نزدیک آسانسور بودم. مردی پرسید: « اینجا طبقه چندم است؟» گفتم: « پنجم» و دلم میخواست بگویم صدم. هزارم. آنقدر که حس میکردم مدتهاست دارم میچرخم و نمیرسم. تجریش زنده بود. پر از آدمهایی که میخندیدند. لبوی داغ میخوردند. بچههایشان را کول میکردند و پیراشکی گاز میزدند. زنانی هم بودند مثل من، مسنتر شاید. منتظر که جادوی تجریش اثر کند. انگار روی پیشانیمان داغ خورده بود، منتظر. انتظارم از دشتهای وسیع و گنبدهای آبی، کوچک شده بود، شده بود اندازه یک پیراشکی شکلاتی. انتظارم شده بود یک سوئیچ سبز و من گذاشته بودمش توی جیبم. تجریش، سرد بود و من زل زده بودم به آدمها. آدمهایی که مثل من نبودند یا شاید بودند. فقط من انگار تنها بودم و آن زنهایی که پیرتر از من بودند و انتظارشان هم پیر شده بود. من و زنها از نگاه هم فرار میکردیم. انگار دختر آن سالهای دور داشت یک جایی توی سرم گریه میکرد. از اینجا به بعدش را همهتان حفظ شدهاید. رفتم و یک کیسه پر گلسر خریدم و برگشتم خانه. خر کردم خودم را ... مثل همه وقتهای اینجوریم.
* فروغ