یه کارفرما داریم شاه نداره
سر جلسه کارفرما باز قصه گفتنش میگیرد و من حوصلهاش را ندارم. این یکی موجود عجیب و غریبی است که من شکر خدا تا حالا زیاد از این نوعش را ندیدهام. البته میدانم که از این مدلها در انواع رنگ و اندازه در انواع شغلهای دولتی و غیردولتی و پستهای مدیریتی داریم. زیاد هم داریم. بماند. سر این جلسه کشف کردم که مشکل عمدهاش چیست. هر چرتی که میگوید مدیر پروژه و بقیه آدمها دور و برش چنان به به و چه چهی میکنند که نگو. مثلا حتی اگر بگوید که تصمیم گرفته وسط اتاق مدیریت یک توالت فرنگی اکسپوز هم کار بگذارد مدیر پروژه میگوید: « عجب فکر خوبی رئیس! خیلی معرکه اس.» این آقای کارفرما هم هی باد میکند و هی فکرهای بدیع! میکند و تحویل من بدبخت میدهد که «حس خاص»ش را در پروژه( با کسر پ) پیاده کنم و بالای پلهها برایش سن درست کنم و پایین پلهها گالری ( با ضمه روی لام) و نور بتابانم روی آرم شرکتش و جلوی اتاق مدیریتش یک تراس درست کنم که 10 متر کنسول داشته باشد تا وسط کارخانه. من از ایدههای کارفرما تعریف نمیکنم. مقاومت میکنم. دست و پا میزنم. سعی میکنم غلط بودن حرفش را بفهمانم. اما من، یک نفرم و آنها در پاچه خواریشان بیشمارند. کارفرما میگوید: «نه خیر همین که من میگویم» و من کنسول 10 متری را روی نقشه میکشم و از حرصم تمام بلوکهای رختخواب دو نفره را تبدیل میکنم به یک نفره که حداقل در ظاهر این کارخانه اینقدر لانه فسق و فجور به نظر نرسد. خدایا پول را به چه کسانی دادهای آخر؟