« من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم.»*
نوشتهام که « این یکی از جنبههای پسر داشتن است که دوست دارمش. این
قرتی نبودن، بچهتر بودن.» ننوشتهام که دخترها بد هستند. ننوشتهام که
دخترها را دوست ندارم. فقط نوشتهام که پسرها دیرتر بزرگ میشوند. خودم
اولین بار است که این موضوع را دارم تجربه میکنم. با برادرم بچه تر از
آن بودم که بفهمم. حالا پسرم را مقایسه میکنم با دخترهای دوستانم و
میبینم که بچهتر است. میبینم که دخترها چقدر حواسشان جمع همه چیز است.
یادم میآید که چقدر خودم حواسم جمع بود. آیا اینکه حواس دخترها جمع است،
بد است؟ آیا من ارزش گذاری کردهام؟ نه. من فقط نوشتهام که پسرها دیرتر
بزرگ میشوند و من این بچهتر بودن پسرم را دوست دارم. برای خودم هم
تجربه این خصوصیت جالب است. اینقدر دورتر و دیرتر با زندگی واقعی مواجه
شدن برایم جالب است.
جالب است چون به نظرم فصل بچگی فصل جذابی است. خوب است که طولانیتر باشد.
خوب است که آدمیزاد دیرتر پرتاب شود به دنیای واقعی. خوب است که دنیای
واقعی دیرتر بپیچد به پر و پایش. والا دختر یا پسر بالاخره بزرگ میشوند
و بالاخره میفهمند که آینه وجود دارد و آدمهای دیگر مهم هستند و دنیایی
هم هست که به میل آنها راهش را عوض نمی کند. شاید در بخشی از دوران بچگی
پسرها بیشتر بچگی کنند، همین.
چقدر راحت است به آدمهای دیگر برچسب زدن و چقدر سخت است درک کردن احساسات
دیگران. که از یک جمله من برداشت کنند که من زن تحصیل کرده امروزی، خودم
را دوست ندارم. دختر نداشتهام را دوست ندارم و دچار زن ستیزی مفرط
ناپیدایی هستم.
راستش را بگویم. من هم این آدمهای قضاوت گر را دوست ندارم. آدمهایی که
اجازه میدهند با جملههای ساده یک مادر، دنیایش را قضاوت کنند. روحش را
قضاوت کنند و به همین راحتی برچسب زن ستیزی بهش بچسبانند. خستهام. خیلی
خستهام از نفهمیده شدن. مگر یک آدم چقدر ظرفیت دارد که نفهمندش؟
قرتی نبودن، بچهتر بودن.» ننوشتهام که دخترها بد هستند. ننوشتهام که
دخترها را دوست ندارم. فقط نوشتهام که پسرها دیرتر بزرگ میشوند. خودم
اولین بار است که این موضوع را دارم تجربه میکنم. با برادرم بچه تر از
آن بودم که بفهمم. حالا پسرم را مقایسه میکنم با دخترهای دوستانم و
میبینم که بچهتر است. میبینم که دخترها چقدر حواسشان جمع همه چیز است.
یادم میآید که چقدر خودم حواسم جمع بود. آیا اینکه حواس دخترها جمع است،
بد است؟ آیا من ارزش گذاری کردهام؟ نه. من فقط نوشتهام که پسرها دیرتر
بزرگ میشوند و من این بچهتر بودن پسرم را دوست دارم. برای خودم هم
تجربه این خصوصیت جالب است. اینقدر دورتر و دیرتر با زندگی واقعی مواجه
شدن برایم جالب است.
جالب است چون به نظرم فصل بچگی فصل جذابی است. خوب است که طولانیتر باشد.
خوب است که آدمیزاد دیرتر پرتاب شود به دنیای واقعی. خوب است که دنیای
واقعی دیرتر بپیچد به پر و پایش. والا دختر یا پسر بالاخره بزرگ میشوند
و بالاخره میفهمند که آینه وجود دارد و آدمهای دیگر مهم هستند و دنیایی
هم هست که به میل آنها راهش را عوض نمی کند. شاید در بخشی از دوران بچگی
پسرها بیشتر بچگی کنند، همین.
چقدر راحت است به آدمهای دیگر برچسب زدن و چقدر سخت است درک کردن احساسات
دیگران. که از یک جمله من برداشت کنند که من زن تحصیل کرده امروزی، خودم
را دوست ندارم. دختر نداشتهام را دوست ندارم و دچار زن ستیزی مفرط
ناپیدایی هستم.
راستش را بگویم. من هم این آدمهای قضاوت گر را دوست ندارم. آدمهایی که
اجازه میدهند با جملههای ساده یک مادر، دنیایش را قضاوت کنند. روحش را
قضاوت کنند و به همین راحتی برچسب زن ستیزی بهش بچسبانند. خستهام. خیلی
خستهام از نفهمیده شدن. مگر یک آدم چقدر ظرفیت دارد که نفهمندش؟
* فروغ