« میای بازم مثل قدیم با هم دیگه بریم شمال؟»
آسمان تهران امروز آبی سیر است. هوا، هوای اوائل فروردین میزند نه اواخر دی ماه. همه پنجرهها را باز کردم و حالا دلم میخواهد خانه تکانی کنم. چند وقت است آسمان تهران را اینقدر آبی ندیدهام؟ خیلی وقت. خیلی. پسرک را به زور بردم پارک. چسبیده بود به بن10 و تلویزیون. توی پارک ما بودیم و چند تا پیرمرد. پیرمردها نشسته بودند روی نیمکت و تک و توک آدمهایی را که میآمدند توی پارک رصد میکردند. وادارش کردم بدود. دویدم. میشد رفت پیک نیک. بساط ذغال و جوجه راه انداخت. کاش میرفتیم شمال. چقدر تنبل شدهایم توی این شهر خاکستری. خودمان هم مثل شهر رسوب کردهایم. دلم میخواست میرفتم خرید. تنهایی حسش نبود. به الهام فکر کردم که توی لندن است. دلم میخواست امروز با الهام میرفتم خرید. گز کردن مغازه ها. گپ زدن. دلم برای الهام تنگ شده. برای بهاره. برای طاهره. برای کاتی. برای همه آنهایی که رفتهاند و جای خالیشان یک سوراخ بزرگ گنده مانده در قلب من. برای همین است که من این سالها اینقدر محتاط شدهام. که اینقدر فاصله میگیرم وقتی میدانم که این یکی هم قرار است برود. من ازآن حفره خالی که فقط سوز و سرما پرش میکند میترسم. من سی و پنج سالهام و مثل بیست و خوردهای سالگیهایم آنقدرها هم قوی نیستم برای تحمل کردن. برای همین آرام مینشینم و از آدمهایی که دوستشان دارم و میدانم که میروند، که فکر میکنم بر نمیگردند، فاصله میگیرم. دارم پیر میشوم.