«خانه دوست کجاست؟»*
پسرم را میفرستم حیاط تا با پسر همسایه جدید دوچرخه سواری کند. بهش یادآوری میکنم: « اسمش مبینه. برو صداش کن. باهاش دوست شو.» از بالای تماشایش میکنم که دور پنجره خانه همسایه میچرخد و پسرک را صدا نمیکند. نگاهش میکنم. به تردیدش. به چرخش سردرگمش. فکر میکنم در سر کوچکش چه فکرهایی دارد میچرخد. همانجا کنار پنجره که ایستادهام میدانم که پسرم نمیتواند پسرک همسایه را صدا کند. نگاهش میکنم و اشک توی چشمهایم جمع میشود.
،
خیلی ازبخشهای خلق و خوی خودم را دوست ندارم اما دلم میخواست توانایی دوست شدن با انسانها را از من به ارث میبردی پسرکم! دلم میخواست میتوانستی آنجا بایستی و با صدایی شاد داد بزنی: « مبین!» و به جای اینکه اینطور مردد بمانی صدای خندهات در حیاط خانه میپیچید. میدانم که این بخشی از طبیعت توست. بخشی که تو شاید به سختی بتوانی تغییرش بدهی. میدانم این طبیعت من است که با انسانها راحت ارتباط برقرار میکنم. اما در آن لحظه که از بالای پنجره تماشایت میکردم دلم میخواست جرات نزدیک شدن به انسانها را از من به ارث برده بودی... نبرده ای... نزدیک شدن به انسانها، دوست پیدا کردن خوشایند است. هر چند که دوستها میروند و خیلی وقتها غم، جای خالیشان را پر میکند اما من باز هم از اینکه جرات میکنم به انسانها نزدیک شوم به خودم مغرورم. از اینکه هنوز میتوانم امیدوار باشم. از اینکه هر دوست، شعله کوچکی در قلب من روشن میکند. شعلهای که در حبابی شیشهای از تندباد روزگار حفظش میکنم و اگر طوفانی آمد و دوستم را برد، آهسته، امیدوار باز هم منتظر میمانم. فکر میکنم «میهمانی خداحافظی» برای من پایانی نداشته باشد. نمیتوانم از دوست داشتن دوستانم صرفنظرکنم.
* سهراب سپهری