« دستهایت را دوست میدارم.»
انسانها به عنوان والد، با انسانها در نقشهای دیگرشان فرق دارند. در نقش والد حتی نوع نگاه کردن عوض میشود. والد بودن مهم است. والد بودن یعنی یک کودک هست که تو را صدا میکند: « مادر، پدر» و در چشم این کودک تو بزرگی، خیلی بزرگتر از آنچه در چشم بقیه انسانهای دنیا هستی. آدمهای شوخی را میشناسم که روی زانو خم میشوند و با کودکشان جدی حرف میزنند. به صورتشان نگاه میکنم و میبینم که حس اطمینان بخشیدن به کودک چقدر آرام و خوشایند در نگاهشان هست. آدمهایی غمگینی را میشناسم که کودکشان را قلقلک میدهند و صدای قهقهه شان در خانه میپیچد. من والدین زیادی را میشناسم. والدینی اخمو، شاد، غمگین، مهربان، بداخلاق و تندخو... اما همه این والدین در والد بودن با هم مشترکند. در نقطه اتکای یک موجود کوچک بودن.
بچهها بزرگ میشوند. بچهها که بزرگ شوند دیگر مثل امروزهای ما به ما تکیه نمیکنند. دیگر در نگاهشان این همه بزرگ نمیمانیم. اما من امروز را مینویسم. من به دوستانم نگاه میکنم و میبینم که چقدر پدر بودن یا مادر بودن به آنها میآید. میبینم که چقدر این عوض شدن نگاه، به صورتشان معنی میدهد. من این نگاهها را خیلی دوست دارم. به نظرم این نگاهها، این لحظهها خیلی زیبا و خوشایند هستند. از آن لحظههایی که دوست دارم بپیچم در آن هاله نورانی و برای روز مبادا در جعبه خاطراتم نگهشان دارم.