« تو میخندی، حواست نیست...»
درون من دختر بیست و یک سالهای جامانده. همان که هنوز دلش میخواهد مخاطب تمام آهنگهای عاشقانه دنیا باشد. دختری که سهمش بهار و عشق است و بس. دختری که جلوی آینه رو به آفتاب همان خانه روبروی میدان جا مانده و دنیایش پر از اتفاقهای نیفتاده و راههای نرفته و روزهای نیامده است... دختری که هنوز رد عمیق بخیههای سزارین روی تنش جانمانده ، هنوز رو به شب اشک نریخته و با سبکی و سنگینی سی و خوردهای سالگی نخندیده است. دختری که نمیداند بیست و یک ساله بودن چقدر دور است از امروزهای من. به دختر که دلش میخواهد، هنوز، مخاطب همه آهنگهای عاشقانه دنیا باشد، میگویم: « هیس...» یادش میاندازم که دیگر بیست و یک ساله نیست اما دستهایش را محکم روی گوشهایش فشار میدهد و به حرفهایم گوش نمیکند.