یک کمی بیشتر از سی و خوردهای سالگی
رمان « چهل سالگی» ناهید طباطبایی را خواندم. مدتها بود که دلم میخواست یک داستان بلند بنویسم در مورد سی و خوردهای سالگی. نمیدانستم که چنین رمانی قبلا نوشته شده است و رمان بدی هم از کار در نیامده. داستان چند ایراد عمده داشت. اولین ایرادش این بود که نویسنده، راوی دانای کل را انتخاب کرده بود، نتوانسته بود صرفنظر کند از سرک کشیدن به افکار بقیه شخصیتهای داستانش. اگر راویش سوم شخص محدود– یا اول شخص- میشد رمان، رمان بهتری از کار در میآمد. همین که قهرمان داستان مجبور میشد افکار همسرش را حدس بزند نه اینکه نویسنده زحمت را کم کرده و همه را برایش روایت کند، دغدغه و کشمکشی به داستان میبخشید که در این بخشها فاقد آن بود. دومین اشکال عمده داستان اعضای خانواده قهرمان داستان بودند. از آن شخصیتهای ساختگی غیرواقعی که به خاطر شدت خوب بودنشان اعصابت را خراب میکردند. اما داستان در کنار این ایرادها، به خوبی سیر افکار زن چهل ساله را روایت کرده بود: دغدغهها و دلهرههایش و ترسش را، نگاهش را در آینه، بازگشتش را به گذشته و عشق ممنوعی که طبق عادت رمانهای ایرانی باید لابلای سطرهای داستان پنهان میشد. شخصیت زن داستان، آلاله، زنی واقعی بود که میتوانستی چهرهاش را تجسم کنی و ببینیاش که سازش را بغل کرده و ببینیاش که حوصله آشپزی ندارد. شخصیت واقعی آلاله در کنار شخصیت غیرواقعی همسر و دخترش که نه خوب پرداخته شده بودند و نه اصلا خوب ساخته شده بودند، رنگ میباخت و چه حیف. تمام موضوع داستان دغدغههای آلاله و ترسش بود از چهل ساله شدن. ترسی که در تمام سطرهای داستان بود و چه خوب و واقعی بیان شده بود. «چهل سالگی» رمان کم حجم و خوشایندی بود برای یک روز خیلی خیلی تعطیل وسط یک تعطیلات بلند.