"من از تو راه برگشتى ندارم"
در و ديوار را پر كرده اند از شعار و جملات در توصيف مقام مادر و كلمه "فداكار" را آنقدر مى بينم كه حالم بد مى شود. فكر مى كنم آيا من به عنوان يك مادر فداكار هستم؟ بله هستم. مى دانم اگر در موقعيتى قرار بگيرم كه بخواهم بين خودم و فرزندم يكى را انتخاب كنم بدون ترديد فرزندم را انتخاب خواهم كرد. نه چون انسان متعالى از خود گذشته اى هستم. به اين دليل ساده كه غريزه ام به من مى گويد از موجودى كه مسئولش هستم دفاع كنم، درست همانطور كه گربه ماده ناخنهايش را به مهاجم احتمالى نشان مى دهد. غريزه و عشقى كه از نخستين لحظه اى كه آن موجود ناتوان كوچك را در آغوشم گذاشته اند آتشفشان وار جوشيد و هنوز مى جوشد. فداكارى در مادر ناگزير است. فداكارى بخشى از مادر بودن است والا من نه متعالى ام و نه از خود گذشته و فقط يك نفر در اين دنياست كه روحم را بى چشمداشت مثل يك فرش كهنه زير پاهاى كوچكش پهن مى كنم و از اين همه عشق ويرانگر به او مى لرزم.
اين فداكارى بيشتر از آنكه آرامش بخش باشد ترسناك است. نمى دانم چرا بايد بخاطر انتخابى كه در واقع جبرى بيش نيست ستوده شوم.
اگر قبل از مادر شدن مى دانستم اين عشق چقدر ترسناك و ويرانگر و خرد كننده است آيا جرات مى كردم به مادر شدن؟ جرات مى كردم احتمالا چون اين عشق هم مثل همه تجربه هاى نداشته از دور آنقدرها ترسناك به نظر نمى رسيد و من چطور مى خواستم بدون پسرك با آن موهاى خرمايى مجعد و چشمهاى قهوه اى گردش زندگى كنم؟
روزمان مبارك، روز ما شيشه هاى فولادى، ما كه پشت لبخندها و دستهاى مهربانمان پنجه هاى يك گرگ را پنهان كرده ايم، ما كه بايد از ما ترسيد و باز بايد به ما پناه آورد، ما كه گريزى نداريم از اين عشق و چاره اى نداريم جز عاشق بودن، ما، مادرها، روزمان مبارك!