عصر يكشنبه
هر دو يكى يك دانه، دخترك لوستر است از پسر من، تا چيزى بخواهد گريه الكى مى كند و پدرش برايش مى خرد. پسرك كه در نوع خودش لوس سابقه داريست به دختر چپ چپ نگاه مى كند. در كافه اى كنار دريا نشسته ايم. دم غروب و هوا هنوز داغ است. گله به گله توى چمنهاى اطراف ساحل جوانها نشسته اند و ساحل پر از سگ و گربه است. پسرم به گربه ها پارس مى كند و گربه ها با نگاه عاقل اندر سفيه نگاهش مى كنند. يكى گيتار مى زند. دور و بريهايش دست مى زنند. انگار همه آمده اند كه عصر يكشنبه شان را لخ لخ كنان بگذرانند. امروز حالم خوب نيست و نمى دانم چرا، بى سبب كسلم و بى حوصله، نه مرغهاى دريايى در من شوقى زنده مى كنند و نه آبى خوشرنگ دريا و نه قايقهاى كوچك... دلم مى خواهد تنها باشم. بچه مدام نق مى زند. " گشنمه. تشنمه. خوابم مياد. خسته شدم." دلم مى خواهد پشت كنم به بچه و بروم. رو به شهرى كه نمى شناسم و دوستش دارم. بروم و تا حالم بهتر نشده برنگردم.