" اين خانه قشنگ است ولى خانه من نيست."

توى كشتى نشسته ام و به چهره آدمهاى دور و برم نگاه مى كنم. رخوت صبحگاهى در چهره شان هست اما باد دريا كه به صورتشان مى خورد اخمهايشان باز مى شود. آنها كه در تراس طبقه بالا مى نشينند كسانى هستند كه مى خواهند باد سر به سرشان بگذارد و براى بار هزارم به شهر نگاه كنند و شايد مثل من فكر كنند به اينكه چقدر اين شهر زيباست. 
فكر مى كنم اگر در اين شهر زندگى مى كردم و هر صبح و هر غروب باد دريا به صورتم مى خورد باز هم خسته به خانه مى رسيدم؟ آيا همين باد دريا، همين منظره شهر از روى آب بس نبود؟ 
اما مى دانم كه مثل همه زيباييها به اين يكى هم عادت مى كردم لابد. شايد مثل اين جوانهاى اخمو هدفون توى گوشم مى گذاشتم و به جاى دور و برم به صفحه موبايل زل مى زدم. حتما عادت مى كردم و بعد روزمرگى مى آمد و جاى شوق را مى گرفت. 
دلم بهانه مى گيرد. سر به سرش نمى گذارم. گرما را بهانه مى كنم و فكر مى كنم عميقتر از آنچه فكر مى كنم در ايران ريشه دارم. فكر مى كنم در ايرانم كاش بشود دوباره خنديد. بشود ساخت و بشود كه در شهر ما صداى خنده ها باز بلند شود... دلم براى خانه، براى امير، براى تهرانم تنگ شده... استانبول دلرباست ولى ريشه هاى من جاى ديگريست. 

Popular posts from this blog

◽️روز شانزدهم: اکسپکتو پاترونوم*

- ساکن آسانسور بلوک یک

- یخچال گریان من