خيلى وقت بود خواب نديده بودم

خواب مى بينم آشنايى كه به تازگى دختر دومش را زاييده آمده پيشم. در خانه خودم نيستم. در خانه بزرگ و بى در و پيكرى هستم با يك عالم غريبه. دارم براى هر دو دختر هديه آماده مى كنم. سينا، جامدادى قرمزى را كه خريده ام براى دختر بزرگتر پنهان مى كند. اخم مى كنم. جامدادى را پس مى دهد. همه هديه ها آماده است. كيسه را مى گذارم گوشه اتاق و بيرون مى آيم. زن كه دارد مى رود، مى خواهم هدايا دخترها را بدهم ببرد. تمام خانه را زير و رو مى كنم و كيسه را پيدا نمى كنم. 
***
در جاده اى كوهستانى مى رانم، نيمه برهنه ام. پيچها تند هستند و من نگران برگشتم هستم. جاده مى رسد به يك دوراهى و هر دو راه را با سنگهاى بزرگ بند آورده اند. پياده مى شويم از ماشين. سينا شروع مى كند به دويدن. اما سينا قبلتر توى ماشين نبود. من بودم و امير. سينا مى دود و دور ماشين مى چرخد. نگرانم و نمى دانم چرا. 
***
توى شهرم،  باز دارم رانندگى مى كنم. يكى از دوستانم كنارم نشسته، ايده يا الهام يا يكى كه رويايم ساخته از تركيب اين دو. موبايلم روى اسپيكر است و دوست ديگرى پاى تلفن حرف مى زند. الهام/ايده با دوستم بد حرف مى زند. محكومش مى كند. من ساكتم و گذاشته ام كه يكى ديگر به جاى من حرف بزند. بعد يهو مكالمه قطع مى شود و مى بينم كه دوست پاى تلفن نيست، ديگر نيست.

Popular posts from this blog

◽️روز شانزدهم: اکسپکتو پاترونوم*

- ساکن آسانسور بلوک یک

- یخچال گریان من