شنبه يواشكى

صبح كه بيدار شدم هنوز خوابم مى آمد. خودم را دلدارى دادم كه شنبه خوبى است و هنوز شهر خلوت است و امروز پسرم مى آيد. روح كوليم مى خواست دامن سبز را بپوشم با آن همه پولك و خطهاى بنفشش، فكر كردم نمى توانم كار كنم. پيراهن بلند آبى را پوشيدم. پيراهن تا مچ پايم بود. روى پاهايم بندهاى صندلى كه در استانبول پوشيده بودم هنوز سفيد باقيمانده است. انگار حتى وقتى هم كه پابرهنه ام كفشى از خيال پوشيده ام. 

بقيه اش آسان بود. فكر كردم امروز رنگهاى سبز و آبى را لازم دارم. اول هفته است و دخترك كولى را بايد آرام نگه داشت. داشتم بالاى چشمم خط آبى مى كشيدم و معين براى بار هزارم مى خواند: " اگه چشمات منو مى خواست، تو نگاه تو مى مردم." فكر كردم گوشواره آبى يا طلايى؟ بعد فكر كردم ديرم شده و اصلا دير شده كه شده. دختر كولى گفت: "شال سرخابى را سر كن!" گفتم: "امروز نه، دختر جان، شنبه است!" بغض كرد و رفت نشست گوشه اتاق.

اين همه نازش را مى كشم و آخرش براى هر چيز كوچكى قهر مى كند. گوشواره طلايى را كه گوشم كردم بفهمى نفهمى لبخند زد. شال سبز و آبى را برداشتم. خيلى وقت نيست كه با رنگها آشتى كرده ام. دور و برم را نگاه مى كنم و وقتى مى بينم بوته اى با رنگهاى سبز سير گلهاى سرخابى روشن داده فكر مى كنم مى شود همه اين رنگها را با هم جور كرد. منشى مدرسه قبلى پسرم مى گفت:" هر روز صبح شالهاى رنگى شما را كه مى بينم انرژى مى گيرم. چه خوب كه در محل كارتان مى توانيد شال رنگى سر كنيد."   

شالهاى رنگى و من و گوشواره ها، صبح به صبح بهم نگاه مى كنيم. گاهى دخترك كولى هم پيدايش مى شود و گاهى هم پسرم كه دستش را دراز مى كند و مى گويد: " امروز اينو گوشت كن!" دلش را نمى شكنم. گوشواره هاى سنگينتر را مى پسندد و با دختر كولى لج مى كند. آن روزى كه با هم رفته بوديم خريد نگذاشت شال سبز روشن را بردارم و اشاره كرد به يشمى، يك كلام. آيا من اين بچه را درست تربيت كرده ام؟ شك دارم. اما وقتى گفت شال گلدار صورتى را برندارم گوش نكردم. گفتم كه بايد دخترك كولى را آرام نگه داشت. بهم كه بريزد حالم ديدنى مى شود و با اين روزهاى داغ و هورمونهايى كه با من شوخيشان گرفته همين ديوانه شدن دخترك را كم دارم. 

Popular posts from this blog

◽️روز شانزدهم: اکسپکتو پاترونوم*

- ساکن آسانسور بلوک یک

- یخچال گریان من