"پشت اين پنجره يك نامعلوم، نگران من و توست."

مچ دست چپم درد مى كند. پريروز با يك عالمه بار و بنديل از خانه مادرم برمى گشتم كه مچم را ناجور چرخاندم. تا مغز استخوانم تير كشيد. همان لحظه هم ترسيدم كه بلايى سر خودم آورده باشم. حالا آرام آرام دردش را به من يادآورى مى كند. مثل عاشقى كه از اداهاى معشوقش خسته شده باشد، هى زير لب زمزمه مى كند كه چرا مواظبم نبودى. دست چپم، دستيست كه موبايلم را برايم نگه مى دارد وقتهايى كه مى نويسم. دستيست كه دستورهاى اتوكد را تايپ مى كند. دستى كه فرمان ماشين را مى چرخاند. دست چپ طفلكيم، خيلى مهم است. كمردرد هم بعد از يك ماه دوباره پيدايش شد. يك ماه درد نداشتن در زندگى من يعنى رويا. حالا رويا تمام شده، رويا خيلى وقت است كه تمام شده و من حواسم نيست. رويا تمام شده و من نامرئى شده ام، با دردهايم، با بى قراريهاى هر روزه ام، با اشتياقم به زندگى. ديشب حتى اگر هوار هم مى زدم باز نامرئى بودم. اما درد هست كه يادآورى كند كه "هستم" كه هنوز هستم، حتى اگر هيچ كس حواسش نباشد. 

Popular posts from this blog

◽️روز شانزدهم: اکسپکتو پاترونوم*

- ساکن آسانسور بلوک یک

- یخچال گریان من