قصيده اى در ستايش دست چپم
هيچ وقت حواسم به دست چپم نبود. فكر نمى كردم كارهاى خيلى مهمى به عهده اش باشد، فكر نمى كردم دردش اينطور اذيتم كند. چپ دستها، به ضرورت در اقليت قرار گرفتن، مجبورند از دست راستشان بيشتر استفاده كنند. دنيا براى راست دستها، طراحى شده و چپ دستها، خودشان را با آن هماهنگ مى كنند. براى همين مجبورند دست راستشان را به كار بگيرند. من، اما، فكر نمى كردم دست چپم كار چندانى ازش بربيايد. امروز كشف كردم كه وقتى در يخچال را با دست راست باز مى كنم، دست چپم است كه پارچ را از يخچال برمى دارد. پارچ كه سنگينتر نشده بود، دست طفلكى من بود كه زورش كم شده بود. وقتى آمدم قابلمه برنجم را برگردانم توى ديس، دست چپم وسط راه وا داد و نصف برنجها ريخت روى گاز. وقتى مى خواستم دستمالى را كه شسته بودم، بچلانم ديدم كه اين هم يكى از وظايف اين دست مظلومم بوده و حالا چلاندن يك دستمال شده بود مساله. من فهميدم كه دست چپم در سكوت و مدام همراهيم كرده و وظايفش هيچ هم كمتر از دست راست پرمدعايم نبوده! دست راست چون مى تواند بنويسد خودش را خيلى جدى گرفته، غافل از اينكه دست چپ اگر همراهى نكند كارى به سادگى بستن يك دكمه مى تواند مساله شود.